<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Monday, November 19, 2007


گفتگوی نسلها (١٢) 


پس از چند روز مریضی و سرگرم بودن برای انجام پروژه ای دوباره وقتی پیدا کردم که در اینجا بنویسم.
ضمناً آقایان از این پست استفاده نامشروع نکنند، چرا که این نقدی است به خود. اگر میتوانید شما هم اینطور شجاعانه خود را نقد کنید.
یکی از زنان هنرمند ایرانی که من چند تئاتر جدی و کمدی از او دیده‌ام در یکی از طنزهایش با اشاره به فمینیست‌های جهان سومی ( قسمت جهان سومی‌اش برداشت خود من است) با ریتم شش و هشت میخواند:

هوامو داری ، هواتو دارم

با این مقدمه کوتاه برمیگردم به گفتگوهای نسلها و نقد نسل خودم:

نسل من میخواست قدمهای بزرگی بردارد ولی:
در چنبره فرقه گری و ایدئولوژی، آرمانگرایی، منافع سازمانی و ... گرفتار شد

در میان نسل من زنانی بودند که از مطالعات فمینیستی، تجارب شخصی زنانه برخوردار بودند و نگاهی نقادانه به ساختارهای جامعه مردسالار داشتند ولی:
آنها هم در چنبره فرقه گری و ایدئولوژی، آرمانگرایی، منافع سازمانی و ... گرفتار شدند.

و هنوز در میان نسل من زنانی هستند که از مطالعات فمینیستی، تجارب شخصی زنانه برخوردارند و نگاهی نقادانه به ساختارهای جامعه مردسالار دارند ولی:
وقتی جمعی را تشکیل میدهند تا اهداف فمینیستی‌شان را دنبال کنند در چنبره فرقه گری، رفیق بازی و نان قرض دادن ... گرفتار میشوند.
.
هوامو داری ، هواتو دارم

و هنوز در میان نسل من زنانی هستند که از مطالعات فمینیستی، تجارب شخصی زنانه برخوردارند و نگاهی نقادانه به ساختارهای جامعه مردسالار دارند ولی:
وقتی میخواهند تظاهراتی در راستای اهداف فمینیستی‌شان برپا کنند، باید مردان برایشان پلاکارد تهیه کنند. اگر میخواهند سخنرانی در باره مسائل زنان و نقد جامعه مردسالار برگزار کنند، باید مردان مسائل تکنینکی آنان را به عهده بگیرند. وقتی به خانه شان میروی و با تعجب میبینی لامپ دستشویی سوخته و با یک لامپ میز تحریر در گوشه حمام مواجه میشوی و میپرسی چرا اینچنین؟ میشنوی که خوب فلانی ( آقای مربوطه) هنوز به خانه نیآمده که لامپ را عوض کند.
وقتی خانم فمینیستی در یک برنامه پالتاکی قرار است در راستای اهداف فمینیستی سخن بگوید و طرح بدهد و ... با مشکل فنی روبر میشود و زنگ میزنی که چی شد؟ میگوید حالا توی این هیرو ویر که من میخواهم در پالتاک شرکت کنم، آقای مربوطه رفته تظاهرات که فریاد آزادی اسانلو را سر دهد و ایشان را تنها گذاشته.
و آن خانم دیگر بعد از اینکه مدتها تلفنی برایش توضیح داده ای که چه باید بکند تا بتواند در پالتاک سخن بگوید، ناگهان میشنوی که آقای مربوطه را صدا میزند و میگوید گوشی را به شوهرجان میدهم تا او یاد بگیرد و به ایشان کمک کند که بتوانند از تئوری فمینیسم بگویند.
تا وقتی دوستی‌ و رفاقتی هست و مشکلی هم در میان نیست، همه مسائل نظری و عملی کاملاً ایده‌آل است ولی وقتی مشکل شخصی پیدا میشود، آنوقت آن دوست سابق هزاران عیب و اشکال نظری و پرنسیپی پیدا میکند.

هوامو داری، هواتو دارم

-------------------------------------------------------------------
ادامه دارد

Labels:




Thursday, November 01, 2007


گفتگوی نسلها (١١) 



در ادامه پست قبلی ...
در آن فضا من خودم را غریبه احساس میکردم، چرا که این بحثها همانهایی بود که هر روز در خیابان و دانشگاه و مدرسه و حتی درمیهمانی‌ها و... زده میشد، راستش من انتظار دیگری داشتم. بعد از شاید یکساعتی که آنجا بودم و تنها به بحثها گوش دادم به امید آنکه شاید جلسه دیگر موضوع دیگری به بحث گذاشته شود و یا اینکه وقتی در کمیته ای مشغول به فعالیت بشوم دیگر موضوعات چیز دیگری خواهد بود، از آنجا بیرون آمدم.
بعدها هر وقت به آنروز فکر میکردم از خودم میپرسیدم چرا آن دو خانم مسئول در دفتر «اتحاد» روسری به سر داشتند؟ چرا آنها ( یعنی بنیانگزاران و مسئولان آن تشکل که اکثراً زنهایی بودند که در اروپا و آمریکا زنده گی و تحصیل کرده بودند و با مبارزات فمینیستی آشنائی داشتند) می گذاشتند که آن بحثهایی که به آگاهی جنسیتی کمکی نمی‌کرد و اگر ثمر داشت آنی نمیشد که شد، بین زنان جوان و نوجوان دربگیرد و به آن جهت نمیدادند؟ چرا بحثهایی حول حوش مبارزات فمینیستها به طور عام و مسئله زنان ایران به شکل خاص مطرح نشد؟
البته پس از خواندن مجموعه جمع‌آوری شده توسط خانم مهناز متین به نام «بازبینی تجربه اتحاد ملی زنان» و به خصوص پس از آنکه بعدها با آن دو خانم و کلاً دیگر بنیان گزاران « اتحاد ملی زنان» از نزدیک آشنا شدم، پیدا کردن جواب سوالهایم سخت نبود.
به نظر من چه در قبل و چه در حین قیام پنجاه و هفت و متعاقب آن با توجه به اینکه زنانِ فعال و اکتیویست، آگاهی و تجارب سیاسی خود را در فضاهائی مردانه کسب کرده بودند (اکثراً هم با رسوباتی استالینی)، چیز دیگری هم نمیدانستند. آنها همان استراکچر فکری و ذهنی مردها را به عاریت گرفته بودند و دقیقاً مانند آنها و یا بهتر است بگویم با عینک آنها به اصلی و فرعی کردن مسائل اجتماعی نشستند، و با جدا کردن پدیده های اجتماعی به زیر بنا و روبنا، مبارزه علیه تبعیضات جنسی و علیه حجاب اجباری - به عنوان سمبل کنترل زن و بعدها جامعه- و برای کسب حقوق برابر، قربانی مبارزه با امپریالیسم شد چرا که اینها همه مربوط به مسائل زنان بورژوا و بی درد تشخیص داده شد.
میخواهم بگویم نبود باور به خود و عدم اعتماد به نفس لازم نزد آن زنان (نسل قبل از من) و همچنین ناچیز بودن دانش و عمل اجتماعی آنها، نقش متفاوتی به آنها از نقشی که زنان دیگر- که فاقد تجارب و دانش فمینیستی بودند- ایفا کردند واگزار نکرد و حتی در بعضی موارد در مقابل زنانی که خواهان حرکت مستقل بودند ایستاده و مبلغ رویهء دنباله روی از جریانهایی سیاسی شدند.
ولی در همینجا باید بگویم که بی تأثیر هم نبودند اگرچه اندک. زاویه ای اگر چه بغایت تنگ در این محدوده همان شکستن تابوها است. یعنی همین وجود زنان چریک و یا بعدها زنانیکه در دانشگاه‌ها و مدارس و خیابانها بحث سیاسی میکردند و .... تابوهایی را در جامعه مردسالار ما شکست که راه ورود نسل من به سپهرهای عمومی را آسانتر کرد. بعضی وقتها از خود میپرسم که آیا میشود از اشتباه سخن گفت وقتی که تو تنها یک راه میشناسی و از وجود راههای دیگر کاملاً بی اطلاعی؟

Labels:




Monday, October 29, 2007


گفتگوی نسلها (١٠) 




حال که صحبت از یک نسل قبل از نسل من شد، میخواهم با نقل خاطره‌ای شما را هم به آن سالها ببرم و از آن به عنوان سکوئی در پرداختن به دنیای نسل خودم و همچنین مسائل آن دوران استفاده کنم.
مدتی قبل از شروع جنگ ایران و عراق ( ٣١ شهریور ١٣٥٩) هر روز سر راه به خانه، به میزهای کتابی که سازمانهای سیاسی در محله مان برپا میکرند سر میزدم. کمی با گرداننده‌گان آنها و یا عابرین دیگر کل کل میکردم و در آخر نشریه‌ای میخریدم ( تقریباً از هر نوعش ) و به خانه میآمدم. با یکی از همین آشناهای میز کتابی‌ام تقریباً همیشه بر سر مسائل زنان بحث و جدل داشتم، تا اینکه روزی پرسید تا به حال به "اتحاد ملی زنان" سرزده‌ام؟ من از آنجائیکه تقریباً اکثر نشریات را نگاه میکردم، میدانستم که هر سازمانی برای خودش تشکیلات زنان زده و ... البته نام «اتحاد ملی زنان» و همچنین اطلاعیه‌های مختلف آنان را هم در نشریه‌ها خوانده بودم و یادم میآید حتی اعلامیه حمایت آنان از انتخاباتی را هم بر دیوارها دیده بودم، ولی راستش نمیدانم چرا ضرورت اینکه باید به این تشکل و یا کلاً تشکلات دیگر زنان سری بزنم در من نبود. الان میتوانم بگویم شاید نوعی بی‌اعتمادی بود ولی دلیل واقعی‌اش را نه آن موقع میتوانسم بیان کنم و نه حالا. در هر صورت جنگ شروع شد و نیروهای سرکوبگر هم با استفاده از برکت جنگ به قلع و قمع نیروهای سیاسی پرداختند و هر روز بسیجیان و چماق‌دارن به میزهای کتاب حمله میبردند و به بهانه ستون پنجم دشمن بودن هر صدای مخالف را خاموش میکردند. هرروز که میگذشت جو بسته و خفقان زده شهر بر روی سینه‌ام بیشتر سنگینی میکرد. در همین ایام بود که تصمیم گرفتم به دفتر «اتحاد ملی زنان» مراجعه کنم.
دفتر آنان آپارتمانی در یکی از ساختمانهای بلوار کشاورز بود، در حقیقت قسمت اداری ساختمانی بود که بیمارستان پارس هم در آن قرار داشت. از آسانسور که پیاده شدم و به هنگام جستجوی آپارتمان مورد نظرم حتی صدای بلندگوی
بیمارستان را که دکتر فلانی را به بخش فلان فرا میخواند را شنیدم و متوجه شدم که آن طبقه (ششم؟) فقط با دری از بیمارستان پارس جدا شده است. در آپارتمان را پیدا کردم و زنگ زدم، در باز شد و من به داخل رفتم. دو خانم که سراپا مشکی پوشیده بودند و برخلاف انتظار من هم روسری به سر داشتند از آشپزخانه آن آپارتمان که در حقیقت دفتر آن محل کوچک به حساب میآمد به استقبال من آمدند یکی از آنها از من خواست که مشخصات خود را در دفتری وارد کنم. بعد از آن هم قدری راجع به ساعات مراجعه و کمیته های مختلف شرحی داد و از آنجائیکه همان ساعت هم جلسه عمومی برقرار بود به داخل اطاق کوچکی که حدود بیست زن در سنین محصلی و دانشجویی ( هم نسلان خودم) فشرده کنار هم نشسته و مشغول بحث بودند راهنمایی شدم. تمام آن مدتی که آنجا بودم بحث حول و حوش برحق بودن و یا نبودن جنگ با امپریالیسم و سگهای زنجیره‌ای‌اش، غلط و یا درست بودن خرید اسلحه از کره شمالی و کشورهای برادر و در یک کلام مخالفت و طرفدارای از اردوگاه سوسیالیستی گذشت و من خودم را غریبه احساس میکردم.
.....................................
ادامه دارد

Labels:




Thursday, October 25, 2007


گفتگوی نسلها (٩) 



در نظر داشتم از این پست به بعد نگاهی انتقادی به نسل خودم بیندازم و به آنچه که در ما و بر ما گذشت بپردازم که این شماره زنستان مرا واداشت به نکته‌ ای که شاید بتوان گفت مربوط به یک نسل پیش از من میشود اشاره کنم.

به نظر من کسانی مانند پروین پایدار، نیره توحیدی، هاله افشار و افسانه نجم‌آبادی و اشخاصی دیگر در این طیف بدون هیچ اما و اگری به جنبش زنان ایران تعلق دارند و من در این موضوع به هیچ وجه نمیخواهم شک و شبه‌ای ایجاد کنم.
دغدغه من اما آنجا است که از دید من آنها یک جریان انحرافی در جنبش زنان ایجاد کردند که باعث به هدر رفتن انرژیها شد و حتی شاید بتوان گفت صدمات جدی بر تفکر بالنده جنبش وارد کرد. دقیقاً همانطوری که نیروهای چپ رادیکال با عدم درک از آزادیهای دموکراتیک و در نتیجه ندیدن واقعیتهای ملموس جامعه ایران به جنبش زنان لطمه وارد کردند، و یا همانطور که اصلاح طلبان با قاطی کردن، لوث کردن، وارونه جلوه دادن، تغییر ماهیت دادن به دلیل واهی ایرانی و اسلامی کردن و در آخر از معنی اصلی خارج کردن اصطلاحاتی مانند دموکراسی، حقوق بشر، مدرنیته، سکولاریته، لائیسیته، فمنیسم، جنبش، حزب، جبهه و... به جنبش دانسجویی، دموکراسی و برابرخواهی لطمه وارد کردند.
و آن همان ایده فمینیسم اسلامی بود، همان ایده‌ای که در آغاز و در مرحله جنینی (سالهای اوایل پس از روی کارآمدن حکومت اسلامی) به من زخم خورده از تغییر مناسبات فرهنگی اجتماعی (از ساختار مدرنیته ای سطحی و آبکی به ساختاری سنتی، عقب مانده و قرون وسطایی) میگفت: نه نه اینطور نبین، نگاه کن که زنهای مسلمان از خانه هایشان درآمده اند و این یک قدم به جلو است. و آنها فراموش میکردند هزاران زن معلمی که با شعار « یاروسری و یا توسری » تحقیر میشدند، آنها فراموش میکردند که هزاران زن سکولار از کار (در پستهایی که حکومت مایل نبود زنی در آنجا ببیند، مانند قضاوت، خلبانی، استادی دانشگاه، زمین شناسی، مهندسی برای مثال معدن و کشاورزی...) اخراج میشدند و یا زیر فشار ( چه روحی و یا چه به علت حجاب اجباری) مجبور به استعفا میشدند. زنانی که بعد از بیکارشدن یا خانه نشین میشدند (چند قدم به عقب؟) و یا با هزاران گرفتاری به شغلهای دیگری مانند تدریس خصوصی روی میآوردند و یا جلای وطن میکردند. آنها فراموش میکردند که آن زنهای بیرون آمده از خانه یا به مانند زهرا خانم در جلوی دانشگاه زنان و دختران را مورد ضرب و شتم قرار میدادند و یا آنها را در جلوی ورودی ادارات و دانشگاه‌ها و... برای تحقیر بیشتر زن ایرانی به کار گماشته میشدند و یا آنها را در زندانها به عنوان زندانبان زنانی که مقاومت میکردند و "نه" میگفتند به خدمت میگرفتند و یا به عنوان معلمان پرورشی سعی میکردند از یکسو به جاسوسی واداشته شوند و از سوی دیگر به یکدست کردن دانش آموزان و در نهایت جامعه بپردازند... آنها فراموش میکردند که با لغو قانون نیمبند و ناقص حمایت از خانواده چه برسر همان زنان میتواند بیآید. آنها فراموش میکردند.... و فراموش میکردند که همه اینها دهها قدم به عقب بود.
و بعدها همین اشخاص که همه شان در خارج از کشور به سر میبردند آنقدر فمینیسم اسلامی را در رگهای نحیف جنبش داخل تزریق کردند که شهلا شرکت در جایی گفت مثل اینکه به ما میگویند «فیمینیستهای اسلامی» پس لابد هستیم که به ما اینرا میگویند، که حتی زنان سکولار هم دچار توهم شدند. واین بود که جنبش به دل‌پیچه ای گرفتار شد.
البته خوشبختانه پس از شکست اصلاح‌طلبان رفته رفته میرود که جنبش زنان ایرانی این سندرم را از بدنه خود دفع کند و رنگ و رویی بگیرد و شاید این شماره زنستان مانند یک مجله بهداشتی پزشکی که به بیمار یادآوری میکند که در آینده باید بیشتر مواظب سلامت خود باشد، مفید واقع شود.
------------------------------------------
پس نوشت: در همین رابطه حتماً این نوشته را بخوانید.

Labels:




Wednesday, October 17, 2007


گفتگوی نسلها (٨) 


یک مشکلی که من با زنان جوان ایرانی دارم این است که مرتب از آنها میشنوم « حجاب که مشکلی نیست» و یا «ما با حجاب مشکلی نداریم». این موضوع مرا از سویی متعجب میکند و از سویی نگران. تعجبم برای این است که چگونه است که این نسل بر مکانیسمهای حجاب در جامعه ای مثل ایران پی نبرده است (نمیخواهد ببیند؟) و نگرانیم از اینکه رسیدن به برابر حقوقی در جامعه ما با ندیدن این پدیده دچار مشکل خواهد شد و مطمئنن به تعویق خواهد افتاد. از این منظر چند سوال از آنها دارم:
١- آیا حجاب ابزاری برای سرکوب و اعمال خشونت بر زنان نیست؟ چه سرکوب دولتی، چه در سپهر عمومی ( مدارس، محیط کار، مدرسه و دانشگاه) و چه در میدان خصوصی ( حتی در کنج خانه ها)؟
.
٢- آیا حجاب ابزاری برای نهادینه کردن و پذیرفتن تبعیض در میان زنان و از سوی آنان نیست؟
.
٣- آیا حجاب ابزاری برای ممانعت ورود زنان به سپهر عمومی و در نهایت ابزار جداسازی جنسیتی نیست؟
.
٤- آیا حجاب عاملی نیست که از طریق مکانیسمهای مختلف تربیتی در خانه و در ارگانهای تربیتی و آموزشی از همان اوان کودکی به پسرکان آن آموخته میشود و به دخترکان این، که آنها مردان و زنان آینده ای خواهند بود با این وظایف و آن وظایف و داشتن این حقوق و برخوردار نبودن از آن حقوق؟ ( در این مورد حتمن مقاله خانم برادران را بخوانید)
.
٥- مگر میشود برای تغییر برای برابری تلاش کرد و یکی از ابزارهای مهم در اجرا و نهادینه شدن تبعیض را نادیده گرفت؟ مگر میشود برای تغییر برای برابری تلاش کرد و چشم بر برابری در حق داشتن پوشش بست؟

دوست نازنینی چندی پیش در وبلاگش از یک سوپر وُمن چادری نوشته بود. از این بگذریم که چرا اگر غربی ها سوپر وُمن داشته باشند حتماً دسیسه ای برای ما مردم "ساده لوح" شرقی است که "عقلمان به چشمان" است و زود "فریب" میخوریم، ولی ما خودمان میتوانیم چپ و راست سوپر وُمن شرقی داشته باشیم (که شاید در کنه کمک و یاری آنها ادامه و رواج سنتهای عقب مانده و حتی بعضی مواقع رواج خرافات، افکار واپسگرانه و ضد زن نهفته است و آنوقت هم میگوییم تنها و صد در صد تقصیر استعمار و غرب است که ما عقب مانده ایم) و کسی اجازه ندارد بگوید بالای چشممان هم ابرو است؟ در هر صورت طرح آن موضوع برای من آشنا بود که میخواهم در اینجا به آن بپردازم:
به نظر من در پشت این زاویه از دیدن، نگاهی ناامیدانه و مستأصل از خرد، اراده و توان جمعی برای تغییر وجود دارد. من این نگاه را به خوبی میشناسم. دقیقن عین همین تعریفی که خورشید خانم از آن خانم کرده از مادر بزرگم هم در مورد این خانم و آن خانم خیرخواه که بعد از روی کار آمدن رضاشاه و سرکوبهای آنزمان فعال شده بودند، شنیده بودم. مامانم هم حکایت هایی شبیه به تعاریف مادربزرگ و خورشید خانم از دوران بعد از سرکوب بیست و هشت مرداد تعریف می‌کرد و خودم شاهد آن بودم که بعد از سرکوب سالهای ٦٠ - ٥٩ تعدادی از خانمهای حتی فعال در حوزه زنان دورو بر خودم دست به یک چنین کارهایی زدند. در ضمن مستقیم و غیر مستقیم مرا به یاد تئوری بازگشت به خویشتن و هویت ایرانی و ... غیرو میاندازد.
در هر صورت بها دادن بیش از حد آنچه این نوع فعالیتهای فردی میتوانند حقیقتن در تغییر نقش ایفا کنند یعنی قبول شکست و اینکه تغییری حاصل نخواهد شد، این یعنی از ما کاری برنخواهد آمد، این یعنی ما لیاقت آنرا نداریم که پوست بترکانیم و به دنیای مدرن وارد شویم، این یعنی رو آوردن به مبارزات فردی. البته فعالیتهای فردی به جای خود میتواند در بالا بردن سطح کیفی زندگی زنان نقش داشته باشد ولی آن زنی که توانسته بوسیله این و آن خانم خیرخواه مشکلی را از سر راهش بردارد ( و در خیلی موارد هم کمک به ادامه سنتهای ضد زن) توانسه فقط خود را نجات دهد و یا آن زنی که در راهروهای دادگاههای ایران برای حقوق خودش میجنگد تنها میتواند برای رهایی و نجات خود اقدام کند و نه برای برداشتن سد و موانع در احقاق حقوق برای زنان دیگری که با همین مشکلات در گیرند.
میخواهم بگویم باید مواظب بود که در دوران سرکوب معیارها و آرمان‌هایمان برای تغییر در دالان دلتنگی‌هایمان و یا احساسات نوستالژی‌مان به چادر مادربزرگ گم نشوند و تقلیل پیدا نکنند.

در آخر از خودم میپرسم چرا این نگاه در خیلی اتفاقن از فعالین جنبش زنان وجود دارد؟ چون آنها چیز دیگری را ندیده‌اند؟ چون آنها به قولی با حجاب بدنیا آمده‌اند (در سال ٦٣ زمان زایمان عمه‌ام در بیمارستان شاهد بودم که باید حجاب اسلامی رعایت میشد)؟ آیا به خاطر این است که هنوز رسوبات فمینیسم اسلامی در آنها باقی مانده است؟ آیا هنوز در ادامه توهم دوم خرداد گوشها به سوی "روشنفکران" دینی (در حقیقت مردان) باز است؟ ... نمیدانم
.......................................................................................
پس نوشت:
شما هم حتماً تا الان این فیلم را دیده اید.
راستش بعید نمیدانم که بعضی وقتها دست اندکاران رسانه های غربی ( همانها که فراموش کرده اند زنان ایرانی چهره و تاریخ دیگری هم داشتند) با جمهوری اسلامی از قبل یک طرحی را میریزند و بعد برنامه ای را تهیه میکنند. همین فیلم راجع به زن راننده اتوبوس در تهران را دقت کنید. یک و یا دونفر را اینجوری بر سر شغلی میگذارند و رسانه های خارجی هم آنرا به سراسر دنیا میفرستند که بله زن ایرانی میتواند شغلی را که میخواهد داشته باشد. غافل از اینکه اینها تنها یک و یا دو و یا در هر صورت تعداد اندکی هستند که آنهم شاید فقط در ویترینهای مخصوص (در اینجا تلویزیون سوئد) قابل مشاهده میباشند. و فراموش میشود هزازران و هزار مشکلات عدیده ای که زن ایرانی با آن دست به گریبان است. آیااین تصادفی است که این برنامه بعد از مزخرفات احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا که میگفت زنان ما آزادترین زنان اند و در همه زمینه ها فعال هستند، ساخته میشود؟ چرا سازنده این این برنامه ها و دست اندکاران ایرانی آنها یادشان میرود که بگویند اگر زنان ایرانی فعال هستند، تنها و تنها مقاومت و مبارزه آنها است و نه خواست این و آن دولتمرد جمهوری اسلامی؟

Labels:




Thursday, October 04, 2007


گفتگوی نسلها ( ٧) 





دوست عزیزی از نسل جوان در چتی به من در مورد پستهای اخیر گفت که باید مواظب باشم، چرا که اگر کسی مرا نشناسد فکر میکند من شاه دوست هستم. راستش خود من هم همین فکر را کرده بودم، ولی بعد از تأملی در باره آن به نتیجه دیگری رسیدم. نه، نه! ما همانطور که نباید درصد بالای تعداد دانشجویان زن را در دانشگاهها را، موقعیت بهتر وضع زنان ایرانی نسبت به زنان کشورهای همجوار و یا وجود کمپین‌های یک میلیون امضا و علیه سنگسار، مواردی که در منطقه کم نظیر است، را به رژیم ولایت فقیه نسبت دهیم، نباید هم که هر قدم مثبت در احقاق حقوق زنان و وجود نهالهای کوچک مدرنیته و سکولاریته را به رژیم پهلوی بچسبانیم. چراکه همانطور که موقعیت برشمرده زن ایرانی در این رژیم تنها و تنها اتفاقاً با مقاوت زنان و مبارزه مداوم آنها میسر گشته است، در آن رژیم هم آن نهالهای کوچک با مقاومتها و مبارزات زنان و مردانی مهیا شده بود. یادمان نرود که قانون خانواده در رژیم قبل ساخته ذهن و از روی لطف ملوکانه نبود، یادمان نرود که اتفاقاً شاه آدمی ضدزن ( مراجعه شود به مصاحبه شاه با اوریانا فالاچی) و اصولاً آدمی سنتی و واپس گرا بود ( بارها و بارها وی اشاره به این داشت که کمر بسته امامان است و سایه حضرت علی و امام حسین را بر بالای سر دارد یا دست ابولفضل به همراه اوست). در حقیقت من معتقدم این تصمیم انسانها است که تعیین کننده است. البته از یک زاویه میتوان به آن پرداخت و آن اینکه همین قوانین نیم بندی که در آن زمان وجود داشت و در خیلی موارد اصلاً هم رعایت نمیشد توانست در جامعه تأثیر خود را بگذارد، که خوب این را من به تفاوت دو سیستم دیکتاتوری (با دیکتاتوری که مدرن نبود ولی میخواست مدرن جلوه کند) و توتالیتر مذهبی واپسگرا ( که جامعه ایده آل آن به ١٤٠٠ قبل ربط پیدا میکند و نه به دنیای مدرن امروز) نسبت میدهم.
نه، نه! اشتباه نکنیم اینگونه دیدن، یعنی هر چیز مثبت دوران قبل از انقلاب را به پای رژیم گذشته گذاشتن، ساده انگاری است که همه ما دچار آنیم. آن ساده انگاری را که چپ‌های ایرانی را به علت مخالفتشان با شاه آنها را ضد مدرن، عقب مانده و واپسگرا ساخت. آن ساده انگاری که ورود زنان به اجتماع و بازار کار را چپ ایرانی تنها به نیاز نیروی کار جامعه سرمایه داری کمپرادور ربط میداد. آن ساده انگاری که سازمانهای چپ به زنانشان گفتند حالا چیزی نمیشه که اگر شما روسری سر کنید، اصل مبارزه با امپریالیسم است و به مسائل دموکراتیک بعد از پیروزی بر امپریالیسم* خواهیم رسید. همان ساده انگاری است که ایرانیان مقیم آمریکا چون با بوش و دولت و سیاستهای او مخالفند آب تطهیر بر سر احمدی نژاد و خلیفه گری تهران میریزند، همان ساده انگاری است که برای مباره با شاه به خمینی پناه برده شد و حالا بعد از گذشت ٢٨ سال برای مبارزه با خمینیسم به شاه پناه برده میشود. آری همین ساده انگاری ها است که ما را مجبور به ماندن در چرخ گردانی کرده که سالیان سال به آن گرفتاریم و همچنان گیج و سرگردان از این قطب به آن قطب درمی غلطیم.
--------------------------------------------------------
* دوستی در آنزمان میگفت این مبارزه با امپریالیسم رژیم خلیفه گری مبارزه شتر با موتوره و ما فقط میخندیدم و نمیدانستیم که او چه دارد میگوید.

Labels:




Tuesday, October 02, 2007


گفتگوی نسلها (٦) 



آذر نفیسی در « لولیتا خوانی در تهران» با اشاره به لولیتا میآورد: " او به آندسته از قربانیان تعلق دارد که نه امکان اینرا یافت از خود دفاع کند و نه توانست داستان خود را بازی کند. او از دو زاویه قربانی شد: نه تنها زندگی را از و ربایدند بلکه تاریخ او را از وی گرفتند". خانم نفیسی به عنوان گرداننده جلسه ادبی ادامه میدهد: "ما میخواهیم این جلسه را ادامه دهیم تا مانع آن شویم که ما هم به قربانیان این جنایت دو گانه تبدیل شویم". هیچ جمله ای در این سالهای سیاه بعد از پیروزی اسلامیستها تا به امروز نتوانست مرا اینچنین تکان دهد. و همینجا بود که توجه ام به نسل خودم و حتی آنهایی که شاید چندسالی بزرگتر از من بودند جلب شد. نسلی که نه تنها چهره داشت بلکه تاریخ هم داشت. آری ما آگاهانه و ناآگاهانه در مقابل قربانی شدن مقاومت کرده، میکنیم و خواهیم کرد.

IV
قبل از انقلاب
در آن تابستان با بچه های خاله ام تقریباً هر روز به استخر میرفتیم. در اواسط شهریور مسابقات برگزار میشد. دختر خاله یازده ساله ام برنده کاپ برنز شنا شد ( اگر چه در شنای قورباغه اول شد) و پسر خاله پانزده ساله ام برنده اول شیرجه از دایو شد و عکسش هم که او را هنگام پرش و در میان دایو و استخر معلق بود، در روزنامه محلی منعکس شد.
در هنگام اهدا کردن کاپها هم برنده ها از جمله دختر خاله ام مایو شنا به تن بعد از خواندن نامشان به سوی میزی که جوائز بر روی آن قرار داشت رفته و کاپ را از دست مربی و همینطور دست اندکاران امور ورزشی دریافت میکردند. و عکاسی هم از برندگان در حین گرفتن کاپ و دست دادن با مربی و مسئولان اداری منطقه از این مراسم عکس میگرفت. یکی از این عکسها زینت بخش هال خانه خاله بود. در این عکس دخترخاله موفرفری من، با مایوی سرمه ای که کمربندی سفیدی آنرا تزئین میکرد، با یک دست کاپ را گرفته و با دست دیگر دارد با آقای کت و شلوار و کراوات به تن دست میدهد و مربی ( یاد آقا دربان به خیر) هم به دوربین نگاه میکند و لبخند میزند.


بعد از انقلاب
آن قاب عکس از دیوار خانه خاله و از تیرس نگاهها دور شد. همینطور عکسهای دیگری از آلبومهای هر خانه ای.
از خودم میپرسم آن قاب عکس الان کجاست؟ شاید در جایی در زیرزمین نموری در حال نابودی است.

Labels:




Friday, September 28, 2007


گفتگوی نسلها ( ٥) 


III

قبل از انقلاب
تقریباً از دوازده سالگی به من در خانه مسئولیتهای بیشتری به غیر از خرید نان و مواظبت از کوچکترها داده شد، و آنها برای نمونه رفتن به بانک و پرداخت قبض های آب، برق، تلفن، جریمه های رانندگی بابام، کارهای مربوط به پست ... و کارهای اداریی که من از عهده آنها برمیآمدم بودند. اوایل مثلاً در بانک ملی که قبض ها را میپرداختم به نام دختر آقای ... خطاب قرار میگرفتم ولی بعد از مدتی خانم ... خطاب شده، با سلام و احوال پرسی و تحویل گرفته میشدم..... رفته رفته در کارها و امورات دیگر هم از من نظر خواسته میشد. مثلاً رنگ و تزئین خانه، نوع وسایل ... اینها همه از یکسو اعتماد به نفس و از طرفی دیگر احساس خوش داشتن فردیت و استقلال به من میداد، به خصوص که فاصله مابین من با پدر و مادرم در تقسیم مسئولیت ها و اتخاذ تصمیم به مرور کمتر و کمتر میشد.

بعد از انقلاب
١- در ورودی اداره پستی که همیشه از آن عبور میکردم برای "برادران" بود، "خواهران" باید از در کوچکتری چند متر پایینتر وارد میشدند. با خشمی فروخفته به سوی ورودی "خواهران" روانه شدم. در آنجا باید از پرده ای عبور میکردم. دوزن از نوع زهرا خانم جلوی دانشگاه در آنجا نشسته بودند که با نگاه های تحقیر آمیزی مرا ورانداز کردند. یکی از آنها دستمال کاغذی را از جعبه بیرون کشید: اینو بگیر و ماتیکت را پاک کن. منی که اصلاً روژی به لب نداشتم ولی نمیخواستم از این تحقیر شدن به راحتی بگذرم. گفتم این به شما چه ربطی دارد. با خونسردی گفت: اینقدر ربط دارد که من اگر اجازه ندهم تو نمیتوانی رد شوی و به کارت برسی. بغضم را فروخوردم و دستمال را محکم بر لبم کشیدم و گفتم مثل اینکه برای کارت به یک عینک هم احتیاح داری، بیا ببین که من اصلاً روژ لبی ندارم و با چشمانی اشک آلود رد شدم.

٢- در صف ورودی وزارت علوم، قسمت "خواهران". خانم جلویی من تازه تحصیلش را در ایرلند به اتمام رسانده بود و برای ارزشیابی مدارکش آمده بود. و من فقط به یک مهر احتیاج داشتم. باز هم دو خواهر مأمور تفتیش. نوبت به ما رسید من به سوی یکی از آنها و خانم فارغ التحصیل که تازه به مام وطن برگشته بود سوی آن دیگری. آن "خواهر" آنقدر از آن بدبخت ایراد گرفت که اشک او را درآورد و مجبور شد که در حین گریه شروع به پاک کردن لاک ناخنهایش با پنبهء آغشته به استن شود. در این میان آن "خواهر" هم رو به همکارش که در حال تفتیش کیف و جیبهای من بود گفت: اینها آنقدر در خارج ول بوده اند و لنگهاشان هوا بوده که وقتی میگویی با این لاکها نمیتوانی بری تو به تیریج قباشون برمیخوره ... من با اعتراض گفتم، مواظب حرف زدنتان باشید، این چه وضع صحبت کردنه؟ "خواهر" مربوطه رو به من گفت معلوم هست شماها کجا بزرگ شدین؟ همینطوری هرزه و بدون بالاسر بزرگ شدین و هر کاری خواسته اید کرده این. دوره عوض شده، اگر امثال شماها تا حالا صاحب نداشته این، مملکت ولی الان صاحب دارد......

Labels:




Wednesday, September 26, 2007


گفتگوی نسلها (٤) 




من اصلاً این نسل را نمیفهمم. منظورم آنهایی که در ولایت ذوب شده اند نیست، که برای من آنها همان شاه پرستان دوران قبل اند، همانهایی که وقتی سرود شاهنشاهی را در هرجا که میشنیدند باید با احترام می ایستادند. منظور من هم آنهایی نیست که تا همین دیروز در دم و دستگاه خلیفه گری بوده اند و با بوجود آمدن اختلافاتی و یا حتی از روی فرصت طلبی حال ساز دیگری میزنند. منظور من جوانانی است که صادقند، فکر میکنند، با نگاهی نقادانه به اطرافشان نگاه دقت میکنند، دوتا کتاب خوانده اند و میدانند که حقیقت چیزی نیست که صد در صد نزد آنها است. همانهایی که خود را در مین استریم نمی بینند، همانهایی که به قوانین ضدزن و ضد دموکراتیک این رژیم اعتراض دارند، همانهایی که 18 تیر را تجربه کرده اند، همانهایی که فرار را برقرار ترجیح داده اند و به خارج از مرزهای ایران سلطان زده گریخته اند، همانهایی که برای تحصیل به خارج آمده اند و به غیر از آمریکا هم جای دیگری نمیخواهند بروند، همانهایی که همین الان دارند کارهایشان را ردیف میکنند که به آمریکا بروند....
آنها را نمیفهمم، نمیفهمم چرا آنها باید دست و پایشان برلرزد وقتی که رژیم ایران مورد انتقاد قرار میگیرد؟ چگونه است که این نسل هویت خودش را با هویت این رژیم نمیتواند از هم جدا سازد؟ چرا وقتی از این رژیم بد گفته میشود به خودش میگیرد؟ چرا تحقیر شدن احمدی نژاد را تحقیر شدن ملت (خودش) قلمداد میکند؟ چرا وقتی نویسنده ای کتابی مینویسد و اتفاقاً با استادی ظرافت دستکاری شدن انسانهای یک جامعه را از طریق یک حکومت توتالیتر تصویر میکند، آنرا سیاه نشان دادن ایران میدانند؟ آیا ایران یعنی حکومت توتالیتر حاکم بر آن؟ سیاه نشان دادن این رژیم چرا نزد آنان سیاه نشان دادن ایران است؟ آیا این پدیده یک ناسیونالیسم کوری است که به وی حقنه شده؟
همین جا اضافه کنم که به نظر من ناسیونالیسم در برهه هایی از زمان میتواند برای کشوری مثل ایران ثمرات مثبتی داشته باشد ولی این ناسیونالیسم نیست، چه است نمیدانم.
پنجاه و دوسال از جنگ جهانی و سرنگون شدن حکومت توتالیتر نازیها میگذرد و هنوز که هنوز است دارد کتابهایی راجع به دوازده سال حکومت نازیها در آلمان بیرون میآیید و هنوز که هنوز است دارد نکات تاریک دیگری از آن دوران برملا میشود و من از یک آلمانی نشنیده ام که بگوید با چاپ این کتابها و اینگونه تحقیقات آلمان سیاه نشان داده میشود و یا مردم آلمان تحقیر میشوند ( به غیر از آنهایی که به ایدئولوژی نازیها وابستگی فکری دارند).
علت را نمیدانم، مدتها است که به این موضوع می اندیشم و با آنکه از رشته های علوم انسانی به شکل آکادمیک بهره ای نبرده ام به بررسی و آنالایز مسانل اجتماعی از این نوع می نشینم و در جستجوی پیدا کردن جوابی هستم:

- آیا دلیلش این است که این نسل در سیاهی ها ( دهه شصت) چشم بازکرد و تنها رنگ هایی که دید (اگر چه مات و مبهم، درهم و برهم و با محدوده ای بسته و کوچک) از سوی اصلاح طلبان یعنی جناح دیگر همین رژیم دهه هفتاد بود؟ و از اینجهت رنگهای شناخته شده را به این رژیم نسبت میدهد؟ یعنی اگر من شارلاتان به جای آموختن سواد که بتوان کلمه مار را نوشت تنها عکس مار را بکشم، قهرمان و ناجی ملتم به حساب خواهم آمد؟ همان منی که در بوجود آمدن این نابسامانیها نقش داشته ام؟ ولی اگر چنین است، پس چرا آنهایی که برایشان ماهیت من روشن شده، آنهایی که خود میدانند مار را چگونه میشود نوشت و رنگها را به خوبی میشناسند، هنوز خود را مدیون یک جوکر ناصادق میدانند؟

- آیا دلیلش عقده حقارت است؟ حقارتی که از سالها شکست و سرکوب در قلب ملتی، زخمی عمیق برجای گذاشته. آیا با هر تحقیر شدن آدم و یا رژیمی که نقش مظلومی ( گرگی در لباس میش) را بازی میکند و ادعا میکند که دیگر میخواهد حقش را بگیرد، آن عقده حقارت است که سرباز میکند و به پشتبانی از این " مظلوم " میپردازد، بدون آنکه در ماهیت و مقاصد آن کوچکترین شکی به خود راه دهد؟

- آیا دلیلش خشم است، خشمی برخواسته از حسادت؟ همان حسادتی که فقیر به ثروتمند دارد. همان حسادتی که به هر علت سوادناآموخته ای به تحصیلکرده دارد؟ همان حسادتی که زیردست به بالادست دارد؟ همان حسادتی که پیاده به سواره دارد؟ همان حسادتی که ....
نمیدانم

II

قبل از انقلاب
تظاهرات ساختگی، رژه های اتوبوسی با کوپن، ساواک، زندان شکنجه، شیشه کانادادرای، اعدام.... پلیس، گارد دانشگاه، ... قانون نیمبند خانواده.. ترس و وحشت، دیکتاتوری ....حقارت همراه با خود بزرگ بینی دیکتاتور
اما همبستگی با همسایه، دوست، همکلاسی ..... بی حجاب، با حجاب ... رنگ و رنگ .... روزنامه توفیق، آقای مربوطه، کافه نادری، دگراندیش، تئاتر سنگلج، محفلهای مطالعه و بحث

بعد از انقلاب
تظاهرات ساختگی، رژه های اتوبوسی با کوپن، وزارت اطلاعات، سازمانهای امنیتی موازی، زندان و شکنجه، جنگ و ویرانی ... کودکان به عنوان مین یاب ... کلیدهای بهشت پلاستیکی، فریب و ریا ... آقازاده ها ... چپاول همراه با عدم مدیریت ... جسم سنگین ... پلیس، بسیجی، لباس شخصی، گارد دانشگاه، ... اعدام، اعدام ...توتالیتاریسم ....حقارت همراه با خود بزرگ بینی خلیفه و رئیس "جمهور"... و ذوب شده در ولایت
اما به همراه ترس و وحشت از همسایه، دوست، همکلاسی، معلم پرورشی... یاروسری یا توسری ... حجاب اجباری...قانون ترویج حرمسرا، ... زن؟ جاش تو بهشته است، پس در روی زمین حقی نخواهد داشت.... سیاهی و تیره گی اجبار در همشکل بودن، خود نبودن... هویتی ساختگی و از بالا حقنه شده، ترس از جدا افتادن از تودهء یک شکل ، وحشت از غیرخودی خواندن، دنبال کردن هدفی که هدف آن دیگری است، ... از خود دور بودن، تحقیر، سکوت، تحقیر...

Labels:




Tuesday, September 25, 2007


گفتگوی نسلها (٣) 


پس اینکه مدتی به این فکر کردم که از کجا باید شروع کنم به این نتیجه رسیدم که بهترین راه بیان تجربه های خودم از سالهای ده پنجاه است. در این قسمت مشاهدات خودم را از سالهای قبل و بعد از انقلاب در زمینه زنان، مردسالاری و تفاوت فرهنگی بازگو کرده و به مقایسه آنها می‌نشنیم. منظور من از این مقایسه نشان دادن آن حس و درک نسل من با مقوله فرهنگ و هویت سازی است. میخواهم نشان دهم چرا تجارب این چنینی به کسی مانند من کمک کرد که هویت مستقلی ( نسبی) داشته باشم. نه اینکه زمانی ایرانی شاهدوست و میهن پرست باشم و زمانی ایرانی مسلمانی که هویتم را از حکومتگران قرض گرقته باشم، که اگر به رژیم حاکم بد وبیراه گفته شد این من نباشم که خود را در معرض دشنام بدانم. اینکه اگر یک کتاب نوشته شد و رژیم توتالیتر مسلط بر زادگاهم را نشانه گرفت، نگویم هویت مرا سیاه نشان داده. .... و بدانم که هویت آنی نیست که از بالا به من حقنه میشود و من باید آنرا دربست قبول کنم. اینکه هویت فرهنگی یک جامعه یکدست نبوده و از بتون هم ساخته نشده است و اتفاقاً با توجه به شرایط قابل تغییر و فرم پذیر نیز میباشد.

I
قبل از انقلاب
حاجی نبشی آمده بود مدرسه. همه میگفتند که حاجی نبشی، همان حاجی که خانه بزرگی نبش کوچه مان داشت و به همین خاطر در محله همه او را با این نام میشناختند، با خرید و فروش زمین ( زمین خواری) یک شبه ره صدساله را رفته است. او در محله زنها را مخاطب مستقیم قرار نمیداد و همیشه می گفت به آقاتون بگویید که... ( یکبار مامانم در جوابش گفت چرا به آقامون بگم خوب اگر قرار است اهالی پول روی هم بگذارند تا کوچه آسفالت بشه من هم میتوانم تصمیم بگیرم) ... زن و دختران او را هیچوقت در کوچه و مغازه نمیدیدیم. یکی از دخترانش محصل مدرسه من بود و اورا یا در راه مدرسه و یا در مدرسه می‌دیدم. آنروز اما حاج آقا در مقابل مدیر و ناظم ( هر دو زن) آنچنان مؤدب و محترم ایستاده بود و از حرکات سر معلوم بود که بله بله میکند که دخترش از نگاه من متوجه تعجب من شد و به سویم آمد وبا لبخندی غرور آمیز گفت: آخه (او- پدرش یعنی همان حاج نبشی) میگوید به معلم باید احترام گذاشت.

بعد از انقلاب
یکی از دختر خاله هایم در در میان همه همهء پسرهای نوجوان به سوی مدرسه ای که به عنوان معلم در آنجا کار میکرد روان بود که به ناگاه بچه ها از پشت سر او شروع به دادن شعار« یا روسری یا توسری» می کنند. وی که حسابی جا خورده بوده برمیگردد ببیند که آیا از شاگردان کلاس او هم در میان جمع شعار دهنده وجود دارد یا نه؟ بله کثراً از شاگردهای خودش بودند که ...
.............................................
ادامه دارد

Labels:




Friday, September 21, 2007


گفتگوی نسلها (٢) 


راستش من معتقدم یک علتی که باعث شده لااقل در این صد ساله اخیر ما ایرانیان ره به جایی نبریم و مدام در چرخ گردان روزگار سرگردان بمانیم، همین نداشتن تسلسل و نبود انتقال تجربه و ارتباط بین نسلها است. خوشبختانه از آنجائیکه من در آلمان زندگی میکنم شاهد آنم که هنوز که هنوز است راجع به حکومت رایش سوم و وقایع این برهه از تاریخ آلمان تحقیق میشود، هنوز خاطرات و نامه های شخصی شاهدان آن دوران منتشر میشود و هنوز به زوایای تاریک آن دوران نور پاشیده میشود و از جنبه های مختلف فلسفی، جامعه شناسی، روانشناسی فردی و اجتماعی و فرهنگی (حتی فیلم و موسیقی و به طور کلی هنری) آن دوران مورد تجزیه و تحلیل قرار میگیرد. این یعنی نوعی انتقال تجربه. البته هستند کسانی که میگویند بس است، چقدر میخواهید به ما عذاب وجدان بدهید، ولی آنها در اقلیت کوچکی هستند و اکثریت معتقد است که: بهترین راه برای تکرار نشدن جنایات در تاریخ پرداختن به آنها است و هر فرد جامعه مسئول است که با گقتن و شرح آنها مانع وقوع مجددشان شود.
.
به نظر من بین نسل من و نسل بعدی یک خلع ایجاد شده، خلعی که باعث شده حرفهای همو نفهمیم و تبادل نظر منسجمی نداشته باشیم.
معتقدم تجربه هایمان خیلی متفاوت از هم بوده، و معتقدم تاکنون نتوانسه ایم هیچوقت به دور از پیشداوری به گفتگو بنشینیم و حتی به جرأت میتوانم بگویم سعی بر آن هم نشده، چون هرکدام خود را صد در صد محق میدانسته ایم.
باید از یک جایی شروع کرد. من خودم به چند موضوع فکر کرده ام ولی خوشحال میشوم که نظرات دیگران را هم در اینباره بدانم.

Labels:




Thursday, September 20, 2007


گفتگوی نسل ها (١) 



ردوبدل چند ایمیل با این دوست خوب و دوست داشتنی و خواندن چند پست در وبلاگهای هم نسلان او، مرا واداشت تا به یک سری از نکات در رابطه با اختلافات نظری، تفاوت درک و دیدن پدیده ها و حتی حس کردن دردها مابین نسل من ( نوجوانان و جوانان دوران انقلاب) و نسل او ( کودکان دهه شصت شمسی) بپردازم. اولین پست از این سری را با قسمتی از یک شعر برتولد برشت به نام " به نوزادان (نسل) بعدی" شروع میکنم ( اینجا میتوانید آنرا بشنوید):
....
....
II
در عصر آشوب به شهرها آمدم
به هنگامی که گرسنگی، فرمان می راند.
در زمان قیام به میان مردم آمدم
و به شورش شان پیوستم.
روزگارم سپری شد
همانی که به من در این جهان داده شده بود.

.
غذایم را مابین هر قلتگاهی میخوردم
برای خوابیدن میان جانیان دراز می کشیدم
عشق را بی اهمیت می انگاشتم
و طبیعت را بی حوصله می نگریستم.
روزگارم سپری شد
همانی که به من در این جهان داده شده بود
.
در زمانه ی من خیابان ها به مرداب می رسید
و زبان، مرا در مقابل جلادان لو می داد.
تواناییم اندک بود، امیدوار بودم
سلطه گران بدون من مطمئن تر بر مسند می نشینند.
روزگارم سپری شد
همانی که به من در این جهان داده شده بود.
.
نیروها ناچیز،
هدف بس دور
اگر چه آن به خوبی نمایان بود
اما برای من دست نیافتنی بود.
روزگارم سپری شد
همانی که به من در این جهان داده شده بود.
.
III
شما، شمایی که از موج سر بیرون خواهید آورد
آنی که ما را به کام خود کشید،
یادآور باشید
اگر از ضعف های ما سخن می گویید
از زمان تیره ی ما
که خود در ورای آنید نیز بگویید.
.
ما رفتیم اما بیش از کفش، کشور عوض کردیم
سرگردان در نبرد های طبقاتی
جایی که فقط بیعدالتی بود، بی هیچ شورشی
.
ما اما، میدانیم:
نفرت علیه پستی هم
چهره را تلخ میکند.
و خشم علیه بیداد هم
صدا را خشک می کند، آه ما
ما که می خواستیم زمین را برای کشت مهربانی آماده سازیم،
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
.
شما اما، اگر وقت آن رسید
که انسان، یاور انسان شد،
یادآور زمان ما باشید

با گذشت
..........................................
میدانم که ترجمه های زیادی از این شعر وجود دارد و حتی شاملو یک ترجمه آزاد از این قطعه سروده است، اما این درک خودم از متن آلمانی آن است و زیاد خرده نگیرید.

Labels:





گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?