<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Friday, September 28, 2007


گفتگوی نسلها ( ٥) 


III

قبل از انقلاب
تقریباً از دوازده سالگی به من در خانه مسئولیتهای بیشتری به غیر از خرید نان و مواظبت از کوچکترها داده شد، و آنها برای نمونه رفتن به بانک و پرداخت قبض های آب، برق، تلفن، جریمه های رانندگی بابام، کارهای مربوط به پست ... و کارهای اداریی که من از عهده آنها برمیآمدم بودند. اوایل مثلاً در بانک ملی که قبض ها را میپرداختم به نام دختر آقای ... خطاب قرار میگرفتم ولی بعد از مدتی خانم ... خطاب شده، با سلام و احوال پرسی و تحویل گرفته میشدم..... رفته رفته در کارها و امورات دیگر هم از من نظر خواسته میشد. مثلاً رنگ و تزئین خانه، نوع وسایل ... اینها همه از یکسو اعتماد به نفس و از طرفی دیگر احساس خوش داشتن فردیت و استقلال به من میداد، به خصوص که فاصله مابین من با پدر و مادرم در تقسیم مسئولیت ها و اتخاذ تصمیم به مرور کمتر و کمتر میشد.

بعد از انقلاب
١- در ورودی اداره پستی که همیشه از آن عبور میکردم برای "برادران" بود، "خواهران" باید از در کوچکتری چند متر پایینتر وارد میشدند. با خشمی فروخفته به سوی ورودی "خواهران" روانه شدم. در آنجا باید از پرده ای عبور میکردم. دوزن از نوع زهرا خانم جلوی دانشگاه در آنجا نشسته بودند که با نگاه های تحقیر آمیزی مرا ورانداز کردند. یکی از آنها دستمال کاغذی را از جعبه بیرون کشید: اینو بگیر و ماتیکت را پاک کن. منی که اصلاً روژی به لب نداشتم ولی نمیخواستم از این تحقیر شدن به راحتی بگذرم. گفتم این به شما چه ربطی دارد. با خونسردی گفت: اینقدر ربط دارد که من اگر اجازه ندهم تو نمیتوانی رد شوی و به کارت برسی. بغضم را فروخوردم و دستمال را محکم بر لبم کشیدم و گفتم مثل اینکه برای کارت به یک عینک هم احتیاح داری، بیا ببین که من اصلاً روژ لبی ندارم و با چشمانی اشک آلود رد شدم.

٢- در صف ورودی وزارت علوم، قسمت "خواهران". خانم جلویی من تازه تحصیلش را در ایرلند به اتمام رسانده بود و برای ارزشیابی مدارکش آمده بود. و من فقط به یک مهر احتیاج داشتم. باز هم دو خواهر مأمور تفتیش. نوبت به ما رسید من به سوی یکی از آنها و خانم فارغ التحصیل که تازه به مام وطن برگشته بود سوی آن دیگری. آن "خواهر" آنقدر از آن بدبخت ایراد گرفت که اشک او را درآورد و مجبور شد که در حین گریه شروع به پاک کردن لاک ناخنهایش با پنبهء آغشته به استن شود. در این میان آن "خواهر" هم رو به همکارش که در حال تفتیش کیف و جیبهای من بود گفت: اینها آنقدر در خارج ول بوده اند و لنگهاشان هوا بوده که وقتی میگویی با این لاکها نمیتوانی بری تو به تیریج قباشون برمیخوره ... من با اعتراض گفتم، مواظب حرف زدنتان باشید، این چه وضع صحبت کردنه؟ "خواهر" مربوطه رو به من گفت معلوم هست شماها کجا بزرگ شدین؟ همینطوری هرزه و بدون بالاسر بزرگ شدین و هر کاری خواسته اید کرده این. دوره عوض شده، اگر امثال شماها تا حالا صاحب نداشته این، مملکت ولی الان صاحب دارد......

Labels:





گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?