<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Wednesday, September 26, 2007


گفتگوی نسلها (٤) 




من اصلاً این نسل را نمیفهمم. منظورم آنهایی که در ولایت ذوب شده اند نیست، که برای من آنها همان شاه پرستان دوران قبل اند، همانهایی که وقتی سرود شاهنشاهی را در هرجا که میشنیدند باید با احترام می ایستادند. منظور من هم آنهایی نیست که تا همین دیروز در دم و دستگاه خلیفه گری بوده اند و با بوجود آمدن اختلافاتی و یا حتی از روی فرصت طلبی حال ساز دیگری میزنند. منظور من جوانانی است که صادقند، فکر میکنند، با نگاهی نقادانه به اطرافشان نگاه دقت میکنند، دوتا کتاب خوانده اند و میدانند که حقیقت چیزی نیست که صد در صد نزد آنها است. همانهایی که خود را در مین استریم نمی بینند، همانهایی که به قوانین ضدزن و ضد دموکراتیک این رژیم اعتراض دارند، همانهایی که 18 تیر را تجربه کرده اند، همانهایی که فرار را برقرار ترجیح داده اند و به خارج از مرزهای ایران سلطان زده گریخته اند، همانهایی که برای تحصیل به خارج آمده اند و به غیر از آمریکا هم جای دیگری نمیخواهند بروند، همانهایی که همین الان دارند کارهایشان را ردیف میکنند که به آمریکا بروند....
آنها را نمیفهمم، نمیفهمم چرا آنها باید دست و پایشان برلرزد وقتی که رژیم ایران مورد انتقاد قرار میگیرد؟ چگونه است که این نسل هویت خودش را با هویت این رژیم نمیتواند از هم جدا سازد؟ چرا وقتی از این رژیم بد گفته میشود به خودش میگیرد؟ چرا تحقیر شدن احمدی نژاد را تحقیر شدن ملت (خودش) قلمداد میکند؟ چرا وقتی نویسنده ای کتابی مینویسد و اتفاقاً با استادی ظرافت دستکاری شدن انسانهای یک جامعه را از طریق یک حکومت توتالیتر تصویر میکند، آنرا سیاه نشان دادن ایران میدانند؟ آیا ایران یعنی حکومت توتالیتر حاکم بر آن؟ سیاه نشان دادن این رژیم چرا نزد آنان سیاه نشان دادن ایران است؟ آیا این پدیده یک ناسیونالیسم کوری است که به وی حقنه شده؟
همین جا اضافه کنم که به نظر من ناسیونالیسم در برهه هایی از زمان میتواند برای کشوری مثل ایران ثمرات مثبتی داشته باشد ولی این ناسیونالیسم نیست، چه است نمیدانم.
پنجاه و دوسال از جنگ جهانی و سرنگون شدن حکومت توتالیتر نازیها میگذرد و هنوز که هنوز است دارد کتابهایی راجع به دوازده سال حکومت نازیها در آلمان بیرون میآیید و هنوز که هنوز است دارد نکات تاریک دیگری از آن دوران برملا میشود و من از یک آلمانی نشنیده ام که بگوید با چاپ این کتابها و اینگونه تحقیقات آلمان سیاه نشان داده میشود و یا مردم آلمان تحقیر میشوند ( به غیر از آنهایی که به ایدئولوژی نازیها وابستگی فکری دارند).
علت را نمیدانم، مدتها است که به این موضوع می اندیشم و با آنکه از رشته های علوم انسانی به شکل آکادمیک بهره ای نبرده ام به بررسی و آنالایز مسانل اجتماعی از این نوع می نشینم و در جستجوی پیدا کردن جوابی هستم:

- آیا دلیلش این است که این نسل در سیاهی ها ( دهه شصت) چشم بازکرد و تنها رنگ هایی که دید (اگر چه مات و مبهم، درهم و برهم و با محدوده ای بسته و کوچک) از سوی اصلاح طلبان یعنی جناح دیگر همین رژیم دهه هفتاد بود؟ و از اینجهت رنگهای شناخته شده را به این رژیم نسبت میدهد؟ یعنی اگر من شارلاتان به جای آموختن سواد که بتوان کلمه مار را نوشت تنها عکس مار را بکشم، قهرمان و ناجی ملتم به حساب خواهم آمد؟ همان منی که در بوجود آمدن این نابسامانیها نقش داشته ام؟ ولی اگر چنین است، پس چرا آنهایی که برایشان ماهیت من روشن شده، آنهایی که خود میدانند مار را چگونه میشود نوشت و رنگها را به خوبی میشناسند، هنوز خود را مدیون یک جوکر ناصادق میدانند؟

- آیا دلیلش عقده حقارت است؟ حقارتی که از سالها شکست و سرکوب در قلب ملتی، زخمی عمیق برجای گذاشته. آیا با هر تحقیر شدن آدم و یا رژیمی که نقش مظلومی ( گرگی در لباس میش) را بازی میکند و ادعا میکند که دیگر میخواهد حقش را بگیرد، آن عقده حقارت است که سرباز میکند و به پشتبانی از این " مظلوم " میپردازد، بدون آنکه در ماهیت و مقاصد آن کوچکترین شکی به خود راه دهد؟

- آیا دلیلش خشم است، خشمی برخواسته از حسادت؟ همان حسادتی که فقیر به ثروتمند دارد. همان حسادتی که به هر علت سوادناآموخته ای به تحصیلکرده دارد؟ همان حسادتی که زیردست به بالادست دارد؟ همان حسادتی که پیاده به سواره دارد؟ همان حسادتی که ....
نمیدانم

II

قبل از انقلاب
تظاهرات ساختگی، رژه های اتوبوسی با کوپن، ساواک، زندان شکنجه، شیشه کانادادرای، اعدام.... پلیس، گارد دانشگاه، ... قانون نیمبند خانواده.. ترس و وحشت، دیکتاتوری ....حقارت همراه با خود بزرگ بینی دیکتاتور
اما همبستگی با همسایه، دوست، همکلاسی ..... بی حجاب، با حجاب ... رنگ و رنگ .... روزنامه توفیق، آقای مربوطه، کافه نادری، دگراندیش، تئاتر سنگلج، محفلهای مطالعه و بحث

بعد از انقلاب
تظاهرات ساختگی، رژه های اتوبوسی با کوپن، وزارت اطلاعات، سازمانهای امنیتی موازی، زندان و شکنجه، جنگ و ویرانی ... کودکان به عنوان مین یاب ... کلیدهای بهشت پلاستیکی، فریب و ریا ... آقازاده ها ... چپاول همراه با عدم مدیریت ... جسم سنگین ... پلیس، بسیجی، لباس شخصی، گارد دانشگاه، ... اعدام، اعدام ...توتالیتاریسم ....حقارت همراه با خود بزرگ بینی خلیفه و رئیس "جمهور"... و ذوب شده در ولایت
اما به همراه ترس و وحشت از همسایه، دوست، همکلاسی، معلم پرورشی... یاروسری یا توسری ... حجاب اجباری...قانون ترویج حرمسرا، ... زن؟ جاش تو بهشته است، پس در روی زمین حقی نخواهد داشت.... سیاهی و تیره گی اجبار در همشکل بودن، خود نبودن... هویتی ساختگی و از بالا حقنه شده، ترس از جدا افتادن از تودهء یک شکل ، وحشت از غیرخودی خواندن، دنبال کردن هدفی که هدف آن دیگری است، ... از خود دور بودن، تحقیر، سکوت، تحقیر...

Labels:





گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?