<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Tuesday, September 25, 2007


گفتگوی نسلها (٣) 


پس اینکه مدتی به این فکر کردم که از کجا باید شروع کنم به این نتیجه رسیدم که بهترین راه بیان تجربه های خودم از سالهای ده پنجاه است. در این قسمت مشاهدات خودم را از سالهای قبل و بعد از انقلاب در زمینه زنان، مردسالاری و تفاوت فرهنگی بازگو کرده و به مقایسه آنها می‌نشنیم. منظور من از این مقایسه نشان دادن آن حس و درک نسل من با مقوله فرهنگ و هویت سازی است. میخواهم نشان دهم چرا تجارب این چنینی به کسی مانند من کمک کرد که هویت مستقلی ( نسبی) داشته باشم. نه اینکه زمانی ایرانی شاهدوست و میهن پرست باشم و زمانی ایرانی مسلمانی که هویتم را از حکومتگران قرض گرقته باشم، که اگر به رژیم حاکم بد وبیراه گفته شد این من نباشم که خود را در معرض دشنام بدانم. اینکه اگر یک کتاب نوشته شد و رژیم توتالیتر مسلط بر زادگاهم را نشانه گرفت، نگویم هویت مرا سیاه نشان داده. .... و بدانم که هویت آنی نیست که از بالا به من حقنه میشود و من باید آنرا دربست قبول کنم. اینکه هویت فرهنگی یک جامعه یکدست نبوده و از بتون هم ساخته نشده است و اتفاقاً با توجه به شرایط قابل تغییر و فرم پذیر نیز میباشد.

I
قبل از انقلاب
حاجی نبشی آمده بود مدرسه. همه میگفتند که حاجی نبشی، همان حاجی که خانه بزرگی نبش کوچه مان داشت و به همین خاطر در محله همه او را با این نام میشناختند، با خرید و فروش زمین ( زمین خواری) یک شبه ره صدساله را رفته است. او در محله زنها را مخاطب مستقیم قرار نمیداد و همیشه می گفت به آقاتون بگویید که... ( یکبار مامانم در جوابش گفت چرا به آقامون بگم خوب اگر قرار است اهالی پول روی هم بگذارند تا کوچه آسفالت بشه من هم میتوانم تصمیم بگیرم) ... زن و دختران او را هیچوقت در کوچه و مغازه نمیدیدیم. یکی از دخترانش محصل مدرسه من بود و اورا یا در راه مدرسه و یا در مدرسه می‌دیدم. آنروز اما حاج آقا در مقابل مدیر و ناظم ( هر دو زن) آنچنان مؤدب و محترم ایستاده بود و از حرکات سر معلوم بود که بله بله میکند که دخترش از نگاه من متوجه تعجب من شد و به سویم آمد وبا لبخندی غرور آمیز گفت: آخه (او- پدرش یعنی همان حاج نبشی) میگوید به معلم باید احترام گذاشت.

بعد از انقلاب
یکی از دختر خاله هایم در در میان همه همهء پسرهای نوجوان به سوی مدرسه ای که به عنوان معلم در آنجا کار میکرد روان بود که به ناگاه بچه ها از پشت سر او شروع به دادن شعار« یا روسری یا توسری» می کنند. وی که حسابی جا خورده بوده برمیگردد ببیند که آیا از شاگردان کلاس او هم در میان جمع شعار دهنده وجود دارد یا نه؟ بله کثراً از شاگردهای خودش بودند که ...
.............................................
ادامه دارد

Labels:





گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?