<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Friday, September 15, 2006


این دور گردان سیر تاریخمان، نازا بودن سرزمینمان، شکستهایمان و این "یک لقمه نان" لعنتی! 



دوست نازنینی در جواب پست قبلی با عنوان « و باز هم ازماست که بر ماست» کامنتی برایم گذاشته بود بدین مضمون: « مونا جان در یک دنیای معمولی این‌ها که تو گفتی قابل اجراست اما این‌ بدبخت‌ها باید نان زن و بچه‌هاشون رو بدن. کسی چه می‌دونه در اون شرایط هر کسی چه جور باید باشه؟ یکی ممکنه مثل گنجی تا پای مرگ بره و یکی هم نه. به نظرم باید درک‌شون کرد، فکر می‌کنم اگر من‌هم باشم برای خاطر یک لقمه نان خودم رو به هر دری می‌زنم. مونا جان اگر خدای ناکرده در چنان وضعی گیر کردی که برای دوای بچه‌ مریض‌ات درماندی اون‌وقت متوجه می‌شی این چه نان کوفتی‌ای است. عزیزم روزنامه‌نگار جماعت در همه دنیا گرفتاری مالی داره ولی در ایران جداً مفلوک است. سر جدت فکر کن، آخر من و تو که نکشیده‌ایم این بدبختی رو. بدبختی کشیدیم احتمالاً ولی نه از اون نوعی که گفتم.»

از آنجائیکه به صداقت و خلوص نیت این دوست عزیز اعتمادی کامل دارم و برایش خیلی احترام قائلم، و از آنجائیکه چندین بار از کسان دیگر هم به نوعی دیگر این دلیل و استدلال را برای همراهی کردن با این رژیم شنیده‌ام گفتم نظر خودم را مبسوط در اینمورد تشریح کنم.

١- هاله جان اول از همه باید بگویم که ای کاش اینجا را میخواندی و بعد کامنت میگذاشتی. البته میدانم خوب آنقدرها وقت نداری و به خصوص که مریض هم بوده‌ای ولی میتوانست به تو در فهم آنچه را که میگویم خیلی کمک کند.

٢- سؤال این بود که آیا میتوان به آینده ایران و تغییراتی مثبت در آن امید داشت؟ من معتقدم از آنجائیکه ما ایرانیان ( و البته که منظورم فقط مردم، توده‌ها و یا زحمتکشان نیست. بلکه منظور من « مین ستریم» به معنی مردم ونخبه‌گان آنان، تکنوکراتها و دیگر اقشار و گروه‌های اجتماعی که رو به قدرت دارند و خود را با آنی که بر رأس امور است همراه میسازنداست) حاضریم با هر ذلت و خفتی این "لقمه نان" را بخوریم، خوشبین نیستم.

٣- در زمانهای دور که من یک محصل بودم و تازه به کتابخواندن علاقمند شده بودم، هر وقت که کتابی تاریخی راجع به شاهان قاجار و انقلاب مشروطیت را می‌خواندم و بر آنچه بر مردم و سرزمینمان رفته بود میاندیشیدم، فوق‌العاده عصبانی میشدم. از خود میپرسیدم چرا مردم میگذاشتند که این مستبدین با آنان چنین رفتار کنند؟ چرا مردم ما زودتر به فکر انقلاب بر علیه مثلاً همان محمد خان قاجار نیافتادند و اینهمه صبر کردند؟ چرا تازه بعد از انقلاب مشروطه باز این محمدعلی شاه ... چرا چرا و بعد افسرده میشدم که زمان از دست رفته و ما دیگر نمیتوانیم کاری کنیم. البته که جواب همه چراهای مرا میتوان با این جمله جواب داد که: خوب مردم میخواهند "یک لقمه" نانشان را بخورند. ولی سئوال من اینجا است که آیا میدانستند چه میکنند؟ آیا میدانیم که چه میکنیم؟ تابه کی در خواب غفلت برای این "یک لقمه نان"؟

٤- هاله جان آیا برای آن "یک لقمه نان" باید حتماً رفت به دیدار پدرخوانده مافیای قدرت؟ آیا با همین استدلال آن زنی که در ٢٢ خرداد با چماق به جان زنانی که برای اعتراض آمده بودند افتاد تطهیر نمیشود؟ شاید او هم محتاج دارو برای بچه‌اش بوده باشد. و البته که در دیگر رژیمهای دیکتاتوری و توتالیتاریسمی ما شاهد این صحنه‌ها بوده‌ایم و برای همین اینهمه کتاب راجع به روانشناسی توده، روانشناسی فاشیسم، نقش فرد در رژیمهای توتالیتر، عملکرد سیستمهای توتالیتر در یک اجتماع و... نوشته نمیشد. ولی چرا نباید از گذشتهء آنان درس گرفت؟ و چرا باید تکرار کنیم این تاریخ را؟ مگر ژورنالیست بودن مسئولیتی ندارد؟ مگر ژورنالیست بودن برابر است با تعظیم در مقابل قدرت برای یک "لقمه نان"؟
هاله جان من مطئنم که خیلی‌های دیگری هم که نامشان در این لیست از قبل گنجانیده شده بوده است، توانسته‌اند به هر بهانه‌ای که شده از زیر بار بودن در این مجلس شانه خالی کنند.

٥- هاله جان دوست خوبم من نمیدام که چه شد که تو اینور آبی شدی، البته تا حدی میتوان از میان نوشته‌هایت حدس زد که تبعیدی نبودی و نیستی. ببین هاله جان خیلی‌ها برای آنچه که هستند و آنطوری که میخواهند باشند بهای گزافی پرداخته‌اند. اگر موضوع آن لقمه نان است، خوب منهم میتوانستم در آن سالها سرم را بیاندازم پایین و لقمه نانم را داشته باشم. در ضمن باید بگویم اتفاقاً در آن شغلی که در آنزمان سرگرمش بودم، لقمهء پر محتوائی هم داشتم. آری میتوانستم در کنار مادرو پدر و دیگر عزیزانم باشم و با هم لقمه نانمان را بخوریم. ولی من «نه» گفتم و دشواریهای به غربت آمدن، با هزاران بدبختی و مصیبت روبرو شدن و تنهایی را تحمل کردن و... را به جان خریدم. عزیزانم هم در وطن غم دوری من را به خاطر من پذیرا شدند. میخواهم بگویم این قیمتی است که من و خانواده‌ام برای دگراندیش و آزاد بودن من و نه گفتن به جنایتکاران پرداخته‌ایم. هاله باور کن هنوز بعد از اینهمه سال مامانم زمانی که زنگ میزنم به گریه میافتد. من در زمان غربت دو مادر بزرگ و یک پدر بزرگ را از دست داده‌ام و در تنهایی به سوگ آنان نشستم. عمه شدم و تا به امسال لذت وجود برادرزاده‌ام را نبرده بودم. البته که من نمیگویم خوب همه باید به مانند ایران را ترک میکردند ولی هر کس به راه خود و در محدوده توان خود. کسانی با تحریم انتخابات، کسی با وبلاگ نویس، آن دیگری با زیربار نرفتن حجاب اجباری و.... کسانی حتی با نه گفتن جانشان را دادند، نمونه تازه‌اش اکبر محمدی و ولی‌الله فیض مهدوی است.

سؤالات
آیا اگر در زمان اعدام هویداو فرخرو پارسا بر علیه اعدام و اعمال خشونت اعتراض میکردیم، شاهد اعدام سالهای شصت میبودیم؟ و اگر در مقابل اعدامهای سال شصت مقاومتی صورت میگرفت و سکوت مردم فراگیر نبود شاهد ادامه جنگ و به کشته دادن کودکان در جبهه‌ها و دستگیریها و اعدامهای دیگر می‌بودیم؟ چرا زمانی که یکی بعد از دیگری روزنامه‌ها بسته میشدند و روزنامه نگاران به زندان میافتادند، کسانی از آنان فکر نکرد که اگر در مقابل آنچه که بر آنها میرود قد علم نکنند روزی هم نوبت خودشان خواهد رسید؟ چرا قتل عام شصت و هفت هنوز به سکوت برگزار میشود؟ چرا حتی ژورنالیستها و روزنامه نگارانی که در نشریات اصلاح‌طلب سرگرم کار بودند به اروپا و آمریکا فراری گشته‌اند و دیگر نه تنها در زیر ضرب تیغ نیستند بلکه غم نان را هم ندارند، پرده از جنایات، غارتها و خیانتهای این روسیاهان بر قدرت نشسته در ایران بر نمیدارند؟ و یا لاقل نمیگویند چه کسانی آمر و مسئول و یا اجرا کننده دستورات در آن سیاهچالها بوده و هستند که به جان هر دگراندیشی افتاده‌اند، ولی زهی خیال باطل. از مسعود بهنود گرفته، که خود شلاق را بر تن و روح خود را تجربه کرده بود، که در همان اوان هی میگفت نگوئید تا بگم‌ها که.... و آخرش هم نگفت، تا ابراهیم نبوی و سینا مطلبی و نیک‌آهنگ کوثر و غیرو که رنجهای زیادی را متحمل شده‌اند همه و همه حتی با داشتن پناهنده‌گی و در جزیره امن قرار گرفتن، خط قرمزهای جمهوری اسلامی را حفظ کرده و میکنند و جالب آنجا است که دقیقاً همین دسته از ژورنالسیتها به استخدام رسانه‌های فارسی زبان رسمی اروپا و کانادا و آمریکا در میآیند ونه از طیفهای دیگر، راستی چرا؟

و چه زیبا مهجاد در غم خبرنگاران از دست رفته در سقوط هواپیمای نظامی در آذرماه ٨٤ میگوید: «ما پیش از این مرده بودیم. در آن زمان كه ملك المتكلمین را بر دار كردند. آن وقت كه فرخی را دهان دوختند و محرم علی خان سانسورچی چاپ خانه ها را با قیچی بزرگش زیر نظر داشت . ما پیش از این مرده بودیم. در مرداد ٣٢‏، درعصر تمدن بزرگ، در دهه هولناك چهل، در روزهای مرگ آور٥٩ و ٦٠ آن زمان كه آزادی را با قهقهه‌های مستانه، مستبدان سر بریدند ما مرده بودیم. دهه٦٠ بود. تابستان داغ ٦٧ و بیخ دیوار دسته دسته انسانها مردند و صدا از كسی در نیامد. پیش از این مرده بودیم ما. در بهار ٧٩. باز مرگی دسته جمعی. مهر توقیف بر پشتمان سنگینی می كرد و كاری بر نمی آمد از دست هیچ كس. تا بعد كه گنجی را گرفتند و او چون مسیح به تنهایی جور گناه بشر را بر دوش كشید. حالا چه مرگمان شده است دوستان؟ آیا از این دلخورید كه در رثای یاران از دست رفته مرثیه نخوانده ایم؟ شما بگویید كه ما زندگان چه كرده ایم جز ساختن قفل بر در سلول‌هامان و بوسه بر دست مستبدان. كم كاری خود را و بطالت را انكار نكنید كه اگر صدایی داشتیم ما در خور ناممان اكنون اكبر در زندان نبود و زبان ما آنقدر برنده بود كه نام های نانجیب را تقدیس نكنیم.»

آری ما مرده‌گانیم که برای یک "لقمه نان" حاضریم کفن خود را هم خود بدوزیم!




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?