<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Wednesday, August 30, 2006


این شیر بی یال و دُم و اشکم را چه بنامیم؟ 



پیش درآمد
١- تفاوت لائیسیته و سکولاریته از یک برایند تاریخی میآید و آنهم مربوط میشود به نقش نهاد کلیسا و رفرمیستها در دوران روشنگری در کشورهای مختلف. ولی من تفاوت اصلی بین لائیسته و سکولاریته در زمان حال را در شکل و درجه های شدت جدائی دین از دولت میدانم. در لائیسیته جدائی دین و دولت به طور کامل انجام میشود، یعنی اینکه دولت دینی را به رسمیت نمیشناید و امتیاز خاصی برای هیچ دینی قائل نیست ولی ادیان از آزادی فعالیت برخوردارند و دولت هیچگوئه کنترلی بر آنان ندارد. ‌ نهادهای عمومی ( مثل مدرسه های دولتی) خصلت دینی ندارند. اما در سکولاریته که بیشتر در کشورهای پروتستان شاهد آنیم ما با فعل و انفعالات و یا داد وستدهای دولت و کلیسا روبرو هستیم. در قانون اساسی حتی ممکن است دین رسمی اعلام شود و یا در کشوری مانند آلمان در بند یک آن انسان را در برابر خدا مسئول بداند و یا در بند هفت راجع به تدریس مذهب در مدارس رهنمود بدهد و یا اینکه دولت برای کلیسا مالیات تعیین و جمع آوری میکند و اگر بخواهی این مالیات را ندهی باید به ثبت برسانی که دیگر به این یا آن کلیسا تعلق نداری و....صدها مورد دیگر. در صورتیکه در لائیسیته دولت و مذهب کاملاً جدا از هم و مستقل از یکدیگر هستند و هیچگونه واسطه‌گری هم صورت نمیگیرد مانند فرانسه( که البته به نظر من آنطور که باید هم اجرا نمیشود. چرا که دولتها همیشه میخواهند پوپولیست باشند تا در قدرت بمانند و ازاین طریق منافعی را حفظ کنند ).
٢- مکابیز میگوید: " بحث من و این خانم ( نمیدانم چرا من اینقدر مورد غضب این آقا قرار گرفته‌ام که تا بحال فقط با خشم و غضب مرا مخاطب قرار داده‌اند و یا مرا مفتش اعظم خوانده‌اند. من فقط نظرم را گفته‌ام، آنهم در یک وبلاگ. آیا چون من زن هستم ایشان اعصبانی شده و توانائی کنترل خود را ندارند یا اینکه چون مطابق نظر ایشان ننوشته‌ام، نمیدانم) از آنجا آغاز شد که دیدم در نوشته های شان (یعنی من) علاوه بر تبلیغ حکومت سکولار برای ایران، مسلمانان را فاقد صلاحیت برای سکولار بودن می دانند . این یعنی محروم کردن بخش اعظم هموطنان شان از دخالت در سیاست! در صورتیکه خود خانم هم میداند سکولاریسم با دینداری شخصی تباینی ندارد".
توضیح من آن است که بخش اعظم هموطنانم و یا از نظر من "مین استریم" ( من به قصد از "مین استریم" استفاده میکنم و نه از مردم و یا توده‌ها و مستضعفین، چرا که در "مین استریم" تکنو کراتها و روشنفکران و پوپولیستها و... هم میگنجند. در این مورد من نوشته‌ای دارم که از دوستان به خصوص مکابیز و ایرج میخواهم که آنرا هم مطالعه کنند.) همیشه نگاهش رو به قدرت است و سرش در همه حال سو به بالا در گردش است، اگر قدرت در دست سلطنت باشد این "مین استریم" شاهدوست غیوری هست جان برکف و جان نثار، اگر قدرت در دست استالین باشد کمونیستی دوآتشه‌ای میباشد که باید در تاریخ ثبت شود و اگر در دست موسیلینی و هیتلر باشد آن هم رهرو خوب و گوش به فرمان پیشوا هست و اگر خمینی و خمینی زده ها صاحب قدرت باشند مؤمن و مسلمان و سرباز امام زمانی است که حتی نمیخواهد برای ساعاتی چشمهایش را باز کند و ببیند که در چه منجلابی دارد دست و پا میزند. و مهمتر از همه اینکه من معتقدم این روشنفکران و تولید کننده‌گان فکری هستند که اتفاقاً به قول آقای مکابیز مردم (بخش اعظم هموطنانم) را به این راه و آن بیراهه میکشند، و دقیقاً به همین خاطر است که من اصلاح‌طلبان دینی را مورد ارزیابی قرار داده‌ام و نه مردم را من میگویم یک مسلمان مذهبی ( نه مردم کوچه و بازار) نمیتواند لائیک و یا سکولار باشد.
در ادامه باید بگویم این مردم کیست که مدام از آن سخن گفته میشود. حال یکی میگوید امت یکی میگوید توده، آن دیگری خلق و... جریان چیست گه هر کس آنچه را میبیند و میپندارد از ظن خود به مردم نسبت میدهد و در پشت سر آنان مخفی میشود؟ اینرا من به خوبی به عنوان یک فمینیست از سالهای نوجوانی‌‌ام تجربه کرده‌ام، چرا که هر وقت یک مرد ایرانی در مقابل خواسته‌ها مطالبات زنان قرار گرفته میگوید خوب این هنوز برای مردم ( یعنی در حقیقت خودش) زود است و یا مردم ما ( یعنی بازهم خودش) نمیتوانند یک همچین چیزی را بپذیرند.
در ثانی نظرات من چه ربطی به دخالت بخش اعظم هموطنانم در سیاست دارد؟ حضور و مشارکت در امور سیاسی بر میگردد به ساختار سیاسی یک حکومت و اگر حکومتی یک ساختار دموکراتیک داشت بیشترین شهروندان در میدان سیاست آن نقش بازی خواهند کرد و اتفاقاً در یک ساختار دموکراتیک نه مذهب و اعتقادات شهروندان ربطی به نقش سیاسی‌شان پیدا میکند، ونه زنده‌گی خصوصی و سکسی آنها. مثلاً به هیچکس ربطی نخواهد داشت که آیا شهروندان شب را با کسی که با وی مزدوج بوده‌اند سر کرده‌اند یا نه و آیا وی با همجنس خودش در تخت بوده یا با غیر همجنس خود. چگونه آقای مکابیز از این گفتهء من که یک مسلمان مذهبی نمیتواند سکولار و یا لائیک باشد به این نیتجه رسیده‌اند که گفته‌ام نباید در امور سیاسی دخالت کند فقط خود ایشان میدانند و بس.
حال در جواب دوستمان ایرج
ایشان در بند یک میآورند که: " آنچه کسی را هویتا "مسلمان" می سازد؛ اعتقاد به پیامبری محمد بن عبدالله است. همین! اشعریون صفات را عین ذات نمی دانستند و از این جهت به توحید (صفاتی) قائل نبودند. هم ایشان عدل را به عنوان یک اصل دینی قبول نداشتند. بعضی از شیعیان و همچنین بعضی از اهل تسنن به حادث شدن تغییراتی(کم شدن از بعضی سوره ها) در قرآن قائل هستند. شیخیه از شیعیان و همچنین بعضی از فرق اهل تسنن به معاد جسمانی قائل نیستند. امامت را اهل تسنن نمی پذیرند و بعضی شیعیان از قبیل سروش امامت را تنها یک منصب ولایی می دانند که در دسترس هرکسی می تواند باشد (منحصر به دوازده امام نباشد) "
خوب اگر دچار سرگیجه نشده‌اید ببینید که ایشان اولاً اسلامی را تشریح میکنند که هر کس میتواند یک طرفش را بِکشد و هر که هر جور دلش خواست بگوید که اسلام چیست. یعنی حتی میتوان توحید را هم قبول نداشت و باز هم مسلمان بود خوب اینکه دیگر میشود شیر بی یا و دم و اشکمی که به همه چیز شبیه است جز اسلام و ضمناً حال آنرا در کجا میشود یافت؟ در سیارات کشف نشده؟ دوست عزیز کمی دقت کن ما بر روی کره خاکی زنده‌گی میکنیم و در همین جا هم پدیده را مورد بررسی قرار میدهیم. دوماً فکر نمیکنی که همان مردمی که مکابیز مرا متهم میکند که آنها را به هیچ گرفته‌ام با این نظرات شما به آنها و اعقایدشان توهین کرده‌اید و ممکن است احساساتشان جریحه دار شود؟ ( البته من اینطور فکر نمیکنم بلکه دارم از استدلالهای شما قرض میگیرم)‌.
اقای ایرج ادامه میدهند که: "می بینید که اساس نقد شما پایه چندان قرص و محکمی ندارد. به عبارتی شما بعضی مبانی را "ضروری دین" فرض کرده اید که از نظر تاریخی مشخص شده است که چندان هم "ضروری" نبوده اند." عجبا اساس نقد من پایه و اساس ندارد و نظریه ایشان پایه و اساس دارد! هوم! یک بار دیگر نظریه ایشان را بخوانید به خصوص آن قسمت که ایشان میگویند: " بعضی از شیعیان و همچنین بعضی از اهل تسنن به حادث شدن تغییراتی(کم شدن از بعضی سوره ها) در قرآن قائل هستند." به زبان دیگر ایشان میگویند شاید اینطوری باشد شاید هم نباشد، ممکن است که این اتفاق افتاده باشد ممکن هم است که نیافتاده باشد و شاید اینطوری شده باشد و...معنی پایه و اساس را هم در سال ٢٠٠٦ فهمیدیم چیست.

در بند دوم میگویند: "البته این فرض می تواند در نظر گرفته شود که به هرحال النادر کالمعدوم ( این دیگر یعنی چی؟ آقا من و خیلی‌های دیگر در فیضیه درس نخوانده‌‌ام کمی رعایت کم سوادان ( مردم) را هم بکنید) و از این جهت به هرحال یک هویت اسلامی مشترکی هست که مسلمانان را به یکدیگر پیوند می دهد. بلی چنین است. اسلام را اگر بخواهید به عنوان یک هویت در نظر گیرید؛ چیزی جز "تاریخ اسلام" نیست. آن هم نه صرفا تاریخ صدر اسلام. بلکه کل تحولات و تغییراتی که طی قرون و سالها در این هویت حادث شده است. شما امروز بانویی با چادر مشکی را یک مسلمان سفت و سخت می شناسید و البته حق هم دارید. اما زمانی بود که شیخ فضل االله نوری مسلمانان را از این می ترساند که زنانشان با چادر چرخی (همین چادرهایی که امروزه مسلمانترین بانوان به سر می کنند) به کوچه و خیابان بروند. خوب اسلام کدام است؟! آنچه شیخ می گفت و یا اینکه امروز آقای مکارم شیرازی می گوید؟! من به شما می گویم که اسلام هویتی یک ماهیت ثابت و لایتغیر نیست. یک حقیقت نیست. یک "تاریخ" است. به این ترتیب اسلام امروز همین است که می بینیم مورد اقبال جماعت مسلمان است و اسلام زمان شیخ نیز آن بود که مورد اقبال جماعت مسلمان آن روزگار بود. به این ترتیب اگر شما با تکیه بر این اسلام هویت بفرمایید که سکولاریسم و لائیسیته در جوامع اسلامی قابلیت نفوذ چندانی ندارند تا اندازه ای حق دارید "
خوب این شد یک چیزی یعنی اگر من همین پدیده‌ای که بر روی این کره خاکی و در سرزمین خودمان با آن روبرو هستیم را به نقد کشم حق دارم، ولی بلافاصله ایشان را میترسند که من پررو شوم و میگویند: "( و البته نه بسیار، چرا که اسلام این زمان تا اندازه بسیاری عرفی شده است و با اسلام سالهای دور متفاوت است)" باور کنید من به اسلامی که از سالهای دوری که حالا اینطوری به ما رسیده پرداخته‌ام نه آنی که در سیاره دیگری است.
در مورد نظر ایشان هم من گفته‌ای از اکبر گنجی میآورم که قضاوت آن با خودتان است. اکبر گنجی در نوشته‌ای میآورد: " اما از منظر پاره ای از متفکران غیردیندار (توجه کنید که میگوید غیر دیندار) ماجرا از قرار دیگری است: از منظر این متفکران، دین چیزی جز تاریخ دین نیست، و تاریخ دین تاریخ انواع تبعیضها و نابرابریهاست: نابرابری میان مسلمان و نامسلمان، زن و مرد، آزاده و برده، فقیه و غیر فقیه، و غیره. وقتی که الهیات سیاسی و دولت دینی می شود، این نابرابریها توسط دولت دینی به جامعه تحمیل می گردد. در این صورت راه حلّ مساله تفکیک نهاد دین از نهاد دولت و نفی الهیات سیاسی است. آپارتاید جنسی را که منشأ دینی دارد، نمی توان بر مبنای قرائتهای مختلف از دین حلّ کرد. روشنفکران دینی تاکنون نتوانسته اند که اعتبار هرمنوتیکی قرائتهای دینی مورد ادعایشان را نشان دهند ."

در بند سوم دوستمان میگویند:" اما وقتی شما می فرمایید "یک مسلمان" نمی تواند لائیک یا سکولار باشد؛ دیگر دارید جایگاه یک "مفتی که تکفیر می کند" و به قول مکابیز "مفتش اعظم" را اشغال می کنید. اسلام فردی؛ یک حقیقت است. هر مسلمان به عنوان یک "فرد" اسلام خود را و حقیقتی که خود از اسلام باور دارد برپا می دارد. من به شخصه تاکنون دو نفر مسلمان را ندیده ام که درک شخصیشان از دینشان(همان اصول دینی که مطرح کردید) از تساوی مطلق برخوردار باشد. نمونه هایی در بند یکم آوردم که به شما نشان می دهد طیف "اسلام فردی" از کجا تا کجا کشیده شده است. نه من و نه شما و نه آقای خمینی حق نداریم کسی را که به پیامبری محمد بن عبدالله شهادت می دهد؛ نامسلمان بخوانیم. دین مقوله ای فردی و شخصی است. یک مسلمان به عنوان یک فرد می توان درک شخصیش از دینش به صورتی باشد که منکر معاد جسمانی شود؛ منکر توحید صفاتی باشد؛ منکر عصمت امامان باشد و ....انکار درج سیاست در اسلام از دیدگاه فردی سخت تر از موارد دیگر نیست."
در اینجا هم ایشان هم میخواهند از دوستشان آقای مکابیز عقب نیافتند و خوب این وسط دشنام تکراری دوستشان به من را باز هم تکرار میکنند. خوب در عالم دوستی باید هوای یکدیگر را داشت. این را به پای جوانی‌شان میگذاریم ولی دقت کنید که از دیدگاه ایشان دین اسلام در حد یک سلیقه تعریف شده یعنی همانطور که ممکن است شما برای پیژامه‌تان رنگ قرمز را انتخاب میکنید ممکن است دیگری رنگ سبز را و یا من سفید و همسایه‌مان راه راه بنفش و صورتی را انتخاب کند. حال سؤال من از ایشان این است که اگر شما اینگونه میپندارید و هر مسلمان به عنوان یک "فرد" اسلام خود را و حقیقتی که خود از اسلام باور دارد برپا می دارد، پس چرا از انتقاد به اسلام فریاد وای اسلام عزیز سر میدهید؟ چگونه است که اگر این اعتقاد تا این حد فردی است تاب و تحمل نقد گوشه‌ای که در اسلام فردی شما جائی ندارد را نداراید؟ و چگونه است که هنوز خیلی از نواندیشان دینی از جمله گنجی از خمینی یعنی طراح همین اسلام عرفی (حال به جنایتکار بودنش کاری نداریم) سیتات و نقل قول میآورند؟
و در بند آخر میآورند" اشاره ای به مسیحیت کردید. خوب من باب بحث را منحرف نمی کنم. صرفا این را می گویم که همان حکمی که درباره اسلام هویت مطرح کردم درباره مسیحیت هویتی نیز صادق است. مسیحیت به عنوان یک هویت جمعی یک حقیقت نیست. یک "تاریخ" است. اگر برای شما سکولاریزه شدن مسیحیت اینقدر ساده و باورپذیر است؛ نه به واسطه مهربانی پیامبرش؛ بلکه به واسطه این است که مسیحیت این زمان سکولاریزه شده است. وگرنه در دوران جنگهای صلیبی مسیحیت با همین پیامبر مهربانش کار سیاسی و نظامی می کرد و بلکه می توان گفت موتور محرکه تحولات اروپا بود. تازه خوب است بدانید همین امروز مسیحیانی هستند که مطلقا بنیادگرا و قائل به مسیحی سازی جهت سیاست ایالات متحده می باشند. هویت جمعی مسیحی سکولاریزه شده است (به واسطه تاریخش). ولی حقیقت مسیحیت امری فردی است که از دید بسیاری از ایشان عرفی شده است و از دید بعضی از ایشان می باید سیاسی باشد. من و شما در جایگاهی نیستیم ( و هیچکس دیگر نیز) که بخواهد مسیحیان بنیادگرا را از مسیحیت خلع کند یا مسلمانان سکولار را (تا زمانی که به پیامبری محمد باور داشته باشند) نامسلمان بشمارد."
اولاً این دوست عزیز یا متوجه منظور من نشده‌اند یا اینکه خود آنی را فهمیده‌اند که میخواسته‌اند. منظور من از سخنان، سیاستمدار بودن و ساختار سیاسی تعیین کردن، جنگ‌طلب بودن، حکومت‌گری و دستورات حکومتی.... خود محمد یعنی پیامبر اسلام به خصوص بعد از فتح مکه و یا همان زمان سوره‌های مدنی بوده است نه آنکه بعد از وی که چه گفته و چه کرده. حال آنکه جنگهای صلیبی به خود مسیح ربطی پیدا نمیکند. دوماً دوست عزیز، مسیح حتی زمانی که برای به صلیب کشیدن وی را روانه میساختند اصلاً مقاوت نکرد، و در هیچ کجا هم شما نمیتوانید ثابت کنید که مسیح ادعای حکومت کردن داشته است.

حرف آخر
حال که قرار است از اسلام یک شیر بی یال و دُم و اشکمی بسازیم و آنرا در حد یک سلیقه فردی ببینیم چه اصراری است که برای ساختن ایرانی آزاد و دموکرات و لائیک آنرا وبال جانمان کنیم؟ چرا باید در این راه دشوار و ناهموار حال این بار سنگین و نفس گیر را هم بر کول خود سوار کنیم؟ اصلاح و رفرم آنرا هم به نواندیشان دینی مثل گنجی و کدیور و اشکوری و غیرو بسپارید و خود را رها کنید. اعتقادات خود را کاملاً شخصی بدانید و آنرا در وجدان خود نهادینه کنید، سعی نکنید که آنراعمومیت دهید و یا آنرا به همه امور تعمیم دهید تا مجبور نشوید از این زاویه برای خود مسئولیتی دست و پا سازید. چرا باید جوانان ما اینقدر مسموم این فضا شده باشند که مدتی را در این هیئت سینه برنند و مدتی را در آن هیئیت و یا بهتر بگویم مدتی را در دام این جناح و مدتی را در دام آن جناح دیگر باشند؟ بیآید ریه‌هایمان پر کنیم از هوایی بدون پیشداوری، قضاوتهای تحمیل شده در ناخودآگاهمان، بیآییم به دور از هر گونه عینک و شابلون به دیده‌ها و دریافت‌هایمان بنگریم و آنها را برسی کنیم، بیآییم برای یافتن جواب چراهایمان خط قرمز تعیین نکنیم و بیآییم....




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?