<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Saturday, May 10, 2008


سفرنامه مصر (٥) 


راهنما گفت برای رفتن به لوکسور همه اتوبوسهای حامل توریست ها برای محافظت و ایمنی در یک جا جمع خواهند شد و بقیه مسیر را با اسکورت پلیس تا مقصد ادامه خواهیم داد. حدود یک ساعت و نیم فاصله از هتل به محل مذکور رسیدیم. در آن مکان به غیر از یک ساختمان که در آن چایخانه و دستشوی وجود داشت، در دو ردیف هم ساختمانهایی یک طبقه که مرا به یاد مسافرخانه های محلهای آبگرم که در بچه گی با مادربزگم رفته بودم انداخت. بعد هم معلوم شد که آنجا محلی است که حجاجی که پول مسافرت با هواپیما را ندارند در زمان حج از سراسر مصر به آنجا آمده تا به وسیله کشتی و از طریق دریای سرخ به عربستان سعودی روانه شوند. آن زائرین مدت زمانی را که باید در انتظار سوار شدن به کشتی باشند را در آن ساختمانها سپری میکنند. راهنمای تور میگفت بعضی وقتها روزها طول میکشد تا نوبتشان شود.
در اطراف محلی که باید اتوبوسها به خط در صف قرار میگرفتند تعدادی دستفروش که شال و تی شرت و زینت آلات میفروختند هم جو خاصی را بوجود آورده بوند. تعداد اتوبوسها به صد و اندی میرسید. راهنمایمان گفت که او تا سیصد اتوبوس را هم تجربه کرده است. ساعت هشت، دو خودروی پلیس با سرنشینان مسلح به راه افتاد و اتوبوسها به صف به دنبال آنها حرکت کردند. در عقب کاروان هم دو خودروی دیگر و با سرنشینان مسلح صف اتوبوسها را همراهی میکردند.
یکساعت و نیم بعد در قهوه خانه میان راهی برای استراحت توقف داشتیم. قبل از اینکه اتوبوسها پهلو به پهلو بایستند، راهنما گفت که در این محل قبایل بدوی زندگی میکنند و ما آنها را در جایی که برای استراحت و دستشویی رفتن توقف خواهیم کرد، خواهیم دید. لحن و گونه صحبتش میگفت که او آنها را از مردم مصر جدا میداند. این موضوع برایم اصلاً خوشایند نبود. به خصوص که در ادامه گفت آنها خودشان میخواهند اینطور زندگی کنند و ....
وقتی که پیاده شدیم زنی با چادری سیاه و یک دختر بچه و دو پسر نوجوان به سوی ما آمدند. بچه ها لباسهای مندرسی به تن داشتند و سر وضعشان ژولیده بود. دو بز و یک الاغ هم آنها را همراهی میکرند. از همان آغاز دست به سوی توریستها دراز کردند. و توریستها شروع کردند به عکس انداختند از آنها و با آنها و در کف دستشان پول خٌرد قرار دادن. ناراحت شدم و دوباره به اتوبوس برگشتم و به خواندن ادامه کتاب پرداختم.
تمام مسیر فقط برای عبور اتوبوسهای حاملین توریستها جاده را خالی از اتوموبیلهای دیگر (به غیر از اتومبیلهای پلیس و ارتشی و کامیونهایی که اجازه عبود داشتند ) نگه داشته شده بود. وقتی هم که به شهر و آبادی می‌رسیدیم خودرو، گاری، عابر و دوچرخه سوار و خلاصه هر بومی مبباید در تقاطع ها منتهی به مسیر ما منتظر میماند تا کاروان رد شود. راستش احساس بدی بود به خصوص که وقتی آدم خودش را به جای یکی از آنها میگذاشت. یعنی باید زمان طولانی را معطل بمانی و از کارت عقب بمانی چرا که برای حفظ امنیت توریستها اجازه نداری از اینور خیابان به آنور خیابان بروی.
.
به لوکسور رسیدیم. اولین محل بازدید معبد کارناک بود. همینکه در پارکینگ از اتوبوس حامل کولر پیاده شدم هوای داغی به استقبالم آمد. مجهز به کلاه و عینک آفتابی به دنبال راهنما روان شدم. تعداد زیاد توریستها باعث شد که راهنمای تور ما برای گروهمان نامی بگذارد، ما قبردزدها نام گرفتیم که با ادا کردن از سوی راهنما باید همه جواب میدایم بله آقا و این باعث خنده و بازی در بین ماشد. اشعه خورشید فوق‌العاده داغ بود و من به دنبال سایه میگشتم. پس از شاید پانزده دقیقه از بودن در معبد و در حال سوختن بودیم که یکی از همسفرهایم هم غش کرد و باید به اتوبوس برگردانده میشد. اما با وجود آنکه سوزش روی پاهایم (یک دمپایی لاانگستی به پا داشتم و نمیدانم چرا اشعه خورشدی بر روی پاهای من زوم شده بود. یاد دوران بچه گی ام افتادم که با ذره بین نور خورشد را بر روی کاغذ زوم میکردیم و تکه کاغذ شعله ور میشد) داشت امانم را میبرید، دلم نمی آمد که دیدار از این معبد را نیمه کاره رها کنم.

معبد کارناک در لوکسور
.
برای ناهار به یک هتل رفتیم. هزینه غذا در قیمت تور گنجانده شده بود ولی نوشیدنی به عهده خودمان بود. با اینکه تجربه پول خٌرد را با راننده تاکسی را داشتم ولی پیش خودم فکر کردم هتل چهار ستاره و این حرفها؟ ولی اشتباه حدس زده بودم از بقیه پول خبری نبود و پیشخدمت که استثناعاً یک خانم بود گفت که نمیتواند بقیه را به برگرداند چون پول خٌرد ندارد. البته من میخواستم انعام بدهم ولی برای بیست و چهارپوند من پنجاه پوندی داده بودم. بعدا در اتوبوس متوجه شدم که با همه همینطور رفتار شده است.
پیش خود فکر کردم خوب پس اینجوری توریستها را که باعث میشوند جاده هایشان را ساعتها قٌرق کنند تنبیه میکنند، ولی در جواب گفتم آن دسته ای که باعث میشوند در تقاطعها معطل بمانند، آن دسته ای نیستند که از نمد توریستها برای خود کلاهی میدوزند ... و خوب این هم یک نمونه از کروپشن در جوامع پیرامونی است که یک عده قلیلی به خاطر روابطشان صاحب کلاه میشوند و عده کثیری بدون کلاه باقی می‌مانند.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
ادامه دارد

Labels:





گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?