<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Wednesday, April 09, 2008


سفرنامه مصر (٢) 


در وحله اول اصلاً خیال خرید نداشتم و بیشتر میخواستم کنجکاوی ام را برای شناخت شهر و مردم و آداب ورسوم و... جوابگو باشم ولی سماجت فروشندگان که همه در پیاده رو سد راهم میشدند مرا برآن داشت که از فروشندگان سراغ سه مغازه را در شهر را بگیرم - به مانند همیشه در سفرهایم - : یعنی کتابفروشی، موزیک شاپ و بنجل و عتیقه فروشی.

در مقابل کتابفروشی که آدرسش را گرفته بودم با یک مغازه خالی روبرو شدم، از شیشه های خاک گرفته و قفسه های درب و داغان داخل آن معلوم بود که مدتها است که خالی رها شده است. در موزیک شاپ با چند قفسه از دی وی دی فیلمهای کپی شده و آنهم بیشتر از نوع اکشن-فیلمهای دست سوم آمریکایی ، و یک قفسه با تعداد کمی سی دی از خوانندگان عرب زبان روبرو شدم. چیزی نظرم را جلب نکرد. از فروشنده که پسر نوجوانی بود (١٦ - ١٧ساله ) سراغ موزیک پاپ سالهای ٦٠ و ٧٠ مصر را گرفتم بعد از مدتی گشتن یک سی دی ام الکلثوم را به من نشان داد. این اما منظور من نبود. با بالا و پایین نگاه کردن ففسه ها سراغ 2007 Sommer Hits مصر را گرفتم. یکی را برای نمونه در داخل سی دی پلیر کرد. چنگی به دل نمیزد. با زحمت از مغازه بیرون آمدم، چرا که فروشنده میخواست هر جور شده یک چیزی به من بفروشد و هی قیمت را پایین میآورد. به وی فهماندم که من موزیک دلخواهم را پیدا نکردم و مشکل قیمت نیست. خارج از مغازه مدتی بالا و پایین خیابان را برانداز کردم، پس زنان این شهر کجایند؟ به راه افتادم به خیابان فرعی رفتم که مغازه ای در آن نباشد تا بی درسر و به دور از مزاحمتهای فروشندگان به کشفیات خودم بپردازم.

پس از مدتی به یک کافه رفتم و سفارش موکای عربی کردم. ولی پیشخدمت نفهمید. وقتی توضیح دادم گفت آهان، قهوه ترک. هوم پس چرا در آلمان بین موکای عربی و موکای ترک تفاوت قائل میشوند؟ و در جواب خودم گفتم شاید موکای عربی در دیگر کشورهای منطقه مثلاً لبنان و یا سوریه یافت میشود و نه در مصر. در همین حین یک زن مسنی بدون حجاب ولی سراپا سیاه از جلوی کافه رد شد مرا یاد بیوه های ارتدکس یونان و قبرس انداخت. از پیشخدمت پرسیدم در این شهر هم مسیحی زندگی میکند؟ جواب مثبت بود. از کافه که بیرون آمدم یک زن چادر لباس، روبنده ای سیاه که تنها چشمهایش قابل دیدن بودند و روی سرش باری را حمل میکرد به سوی کوچه ای خلوت روانه شد. طوری که متوجه نشود از فاصله ای دور و از پشت از او عکسی گرفتم (در پایین). به خیابان اصلی برگشتم. تناقض بود و تناقض. تناقض بود بین آن چیزی که شهر میخواهد خود را به تو معرفی کند و واقعیت آنچه که هست:




- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - -
ادامه دارد

Labels:





گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?