<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Tuesday, February 05, 2008


کسی که مثل هیچکس نیست 


نمیخواهم خودمو لوس کنم و یا الکی نق بزنم، ولی خوبی وبلاگ هم همین است دیگر، محلی برای درج بالا و پائین های روح و ذهن!
مامانم برگشت، به قول خودش سرخونه و زندگیش و به قول من نزد دوست پسرش (منظورم بابام است).
جایش بدجوری خالی است، پشت میز آشپزخانه و بر روی مبل جلوی تلویزیون، آشپزیهای شبانه و قدم زدنهای بعد از آن ... حتی در درون آئینه ماشین هم جایش خالیست.
دیگر فیلم ایرانی نگاه کردن مزه نمیده، دیگر سایتهای ایرانی خواندن مزه نمیده، ... چقدر می چسبید شعرهای هادی را خواندن و دوتای خندیدن و همیشه میگفت چاپ کن تا برای بابات ببرم
جایش خیلی خالی است ولی خوشحالم که این فرصت بهم دست داد یکبار او را دل سیر نزد خودم داشته باشم. از همه چیز برایش گفتم از همه رازهای زندگیم، از اینکه همیشه مواظب بوده ام که آنها را نگران نکنم، از لحظاتی گفتم که به کمک آنها نیاز داشته ام ولی نمیخواسته ام ضعف نشان دهم ... و جالب آنجا بود که میگفت:
تو بچه منی فکر میکنی من و یا بابات نمیفهمیدیم؟ از هر لرزش و تُن صدایت ما میتوانستیم حدس بزنیم که ... ولی میگذاشتیم که خودت تشخیص دهی و بخواهی که ما را درجریان بگذاری.
میگفت که از همان کودکی به آنها این را حالی کرده بوده ام که این زندگی من است و من هر وقت لازم بدانم با آنها صحبت خواهم کرد و کمک خواهم طلبید. و آنها هم اینرا پذیرفته اند. برخلاف رفتاری که با برادرم داشته و دارند.
مامان آمد و خانه ای که وی در قلب من داشت را آب و جارو کرد و آنرا بزرگتر، گرمتر، وسیعتر و روشنتر ساخت و برگشت.
مامان برگشت و جایش حسابی در کنارم خالی است.




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?