<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Wednesday, August 22, 2007


ایرانیان باز و دموکرات خارجه نشین وقتی پایشان به خاک وطن میرسد... 


باورش برایم خیلی مشکل بود ولی حقیقت دارد...
دوستی ایرانی دارم که از همان سال اول دانشگاه (البته او در رشته دیگر و در دانشگاه دیگری تحصیل میکرد) با وی آشنا شدم. زنی بود خوشر و و خوش اخلاق. خلاصه که من با کمتر کسی جز او، در زمانها و مکانهای مختلف از ته دل خندیده ام. حتی در دل شب در خیابان، اتوبوس شب، مترو و آپارتمانهای دانشجویی کوچکمان که باعث می شد همسایه های او یا من بهمان به خاطر هر و کر کردن هایمان به ما اخطار دهند.
این دوست من برادری دارد که آن زمان پس از اتمام تحصیل در یک رشته فنی شروع کرده بود به ادامه تحصیل در رشته روانشناسی و با دوست دختر آلمانی اش که از او حامله بود زندگی میکرد . این آقای برادر به زندگی خصوصی خواهرش کاری نداشت و هرکدامشان به قولی سرش در زندگی خودش بود. این امر تحسین مرا برانگیخت و به دوستم گفتم عجب برادر باز و مدرنی داری، چرا که در آنزمان در بین ایرانیان کمتر خواهر کوچکتری را میدیدی که از دست برادر یزگتر در عذاب نباشد.
سالها گذشت و دست روزگار من و آن دوست عزیز را از هم جدا ساخت، ولی دورادور درجریان زندگی یکدیگر بودیم. همینطور در جریان وقایعی که در خانواه هایمان میگذشت. آقای برادر دوست من بعد از داشتن دو فرزند و ازدواج با دوست دختر آنزمانش با زن دیگری رابطه میگیرد و از آنهم بچه دار میشود... طلاق و موفقیتهای شغلی یکی پس از دیگری و....
ماه گذشته پدر دوست من و آقای برادر در ایران بیمار شده و پزشکان از بهبودی وی قطع امید میکنند. هردو روانه ایران میشوند. دوست من پدر را به خانه میآورد و سعی میکند روزهای آخر را برای پدر روزهای خوش و مطبوعی سازد ... ولی آقای برادر فیلش یاد هندوستان میکند و به خوشگذارانی به سبک ایرانی میپردازد و در این میان هم به وسیله برادرکوچکتر شناسنامه پدر و سند خانه را میرباید و به سوی محضری که از آشنایان بوده رفته تا خانه را به نام خود سازد. مادر و دایی و دیگران خبردار شده و مانع از انجام این ... میشوند. وقتی مادر که دیگر آن رویای فرزند ارشد و ووو را یک دروغ بزرگ می بیند با اشک و ناله میگوید این چه کاری بود که تو میخواستی در حق من بکنی؟
آقای مدرن و باز روانشناس داستان ما که بیشترین سالیان عمر خود را در اروپا گذرانده و همسر کنونی اش یک آلمانی پزشک و رئیس بخش بیمارستان میباشد، او که در این میان هم پدر چهار فرزند و مدیر موفق پروژه های مختلف در امور کودکان و اولیاء و خانواده است به مادر پیرش میگوید: من پسر ارشدم و من باید تصمیم بگیرم. مگر یک زن پیر به غیر از یک اتاق و یک دستشویی و دوش به چیز دیگری هم احتیاج دارد؟ خوب این را که میتوانی اجاره کنی...
من که در حیرتم، آیا آن آب و خاک است که با انسانها اینچنین میکند؟ و یا علت را باید در جای دیگری جستجو کرد؟




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?