<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Tuesday, August 14, 2007


از هر دری سخنی 


١- حاصل کتاب خواندن دانایی نیست، فقط آگاهی به نادانی است. ( ویران می آیی، حسین سناپور)
٢- گیر افتاده ایم ساموئل، همه مان گیر افتاده ایم؛ باور کن ساموئل! توی این تار عنکبوتِ بزرگی که برایمان تنیده اند انگاری حالا حالا ها مهمانیم. همه بدجوری تنگِ هم تپیده ایم و در گِل و گّه و کثافتِ هم غوطه می خوریم. نفس تنگی گرفته ایم کش و قوسی به تنِ خسته و بی حالمان می دهیم و دست و پایی و تقلّایی، فایده ندارد نعره می زنیم،فریاد می کشیم،جیغ می زنیم و همدیگر را برای رهایی از این زندان هُل می دهیم. تار عنکبوت کِش می آید هِی عقب و جلو می رود بالا و پایین می رود تا مگر از هر طرف که شده راهی باز شود اما انگاری همه ی راه ها به بیراهه ختم می شود ساموئل.بیشتر وول می خوریم فشار می آوریم زور می زنیم تار عنکبوت پاره نمی شود. توی ازدحام پُر تب و تابِ مردم موفق می شویم دستهایمان را از تار عنکبوت بیرون بریم اما به ضربِ مشت و لگد و باتومِ استبداد کبود و زخمی می شویم و خون است که از دستهایمان شُرّه می کند و بر خاک میریزد و جوش می خورد. نفس هامان به شمارش می افتد یک.. دو...سه.. آه ساموئل باید دوباره به همان لجن زار برگردیم همان لجن زاری که نامش زندگی است چیزی که جز تکراری بی فایده و تحقیر کننده هیچ نیست و اکنون ما بعد از تکرار و تکرار و تکرار به مرحله ی آخر رسیده ایم، به نقطه ی پایانی، منتهی الیه؛ آنجا که فعلِ بودن هیچ معنایی ندارد. ببینم ساموئل تو هیچ می فهمی گیر افتادن در تار عنکبوت یعنی چه؟ نه! مطلقا نمی دانی، چون تو نبودی و ندیدی و نشنیده ای ضجه ها و عربده های جهنّمی این جماعتِ بینوا را و الان هر چقدر هم عینکِ دسته طلائی ات را برداری و دوباره به چشمانِ خاکستری ات بزنی نمی توانی این منظره ی نکبت زده را درک کنی.تو سالها نبودی که خار چشمشان شوی و در نهایتِ پستی و ذلّت برایت تار بتنند و به جرمِ اراذل و اوباش بودن شکارت کنند و ناجوانمردانه بر فرقِ سرت بکوبند. اینجا سرزمینِ گُل و بلبل و دخترکانِ سیاه چشم و گیسو کمند نیست ساموئل؛ اینجا سرزمین نفرت انگیزِ ولایتِ فقیه و هاشمی و مصباح و احمدی نژاد و فلاحیان و صفّار و پور محمدی و مصری و ری شهری و دیگر قلچماق ها و آدم کُش های اطرافشان است.به من بگو ساموئل تو می دانی کِرَک چیست؟ شیشه و کریستال و تَم چیزک و نور چیزک چیست؟ نه نمی دانی.... از وبلاگ تنگنا
.
٣- به سبک سبیل طلا:
.... به آن مرام و مذهبتان که پدر و مادر مرا از دیدن نوه اش محروم کردید، آن هم به خاطر مسائلی که کاملاً شخصی است و به هیچکس حتی شما لجنزارهای تاریخ ربطی ندارد. ...
... به آن قانون و عدالت تان که زندان و شکنجه و سنگ و طناب دار را برای بهترین فرزندان این سرزمین و بیچاره هایی که دستشان کوتاه است میباشد و مهرورزی و پول نفتی که قرار بود سر سفره برود برای زالوهایی چون شما و لاروهایتان ...




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?