<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Monday, July 02, 2007


در حسرت خواندن .... 


با خواندن دو مطلب زیر
.... چند روزپيش، وقتی خبردار شدم در تاکستان زن و مردی در انتظار اجرای قريب‌الوقوع حکم سنگسار به جرم زنا هستند و گودالی برای زنده بگور کردن آن‌ها، پیش چشم همگان دهن گشوده است، با خود گفتم کاش يک رمان قوی عشقی در اين باره نوشته می‌شد، آن قدر قوی که در برابر چنين بربريتی، حيثيت بشری را اعاده کند.

چند وقت پيش فيلم "اخراجی‌ها"، دست ساخته‌ی مسعود ده نمکی را ديدم. بيش از ابتذال دل بهم‌زن آن، اين نکته متحيرم کرد که چگونه چنين فيلمی اين همه پُرفروش می‌شود. تمام شب يک آرزوی سمج در سرم می‌چرخيد: کاش يک کتاب شاهکار در باره‌ی جنگ ايران وعراق نوشته می‌شد که کثافات اين قبيل آثار را از ذهن ها بشوید و جا بر آن‌ها تنگ کند.

وقتی نطق‌های ضد و نقيض مافيای حکومتی را می‌خوانم، فکر می‌کنم جای يک رمان سياسی عالی خيلی خالی است.... گاه به خودم می‌گويم، اگر سانسور نبود، حتما داستان‌های طنز درجه يکی در باره‌ی اين دستگاه و همه‌ی زد و بندهایی که به بقای آن ياری می‌رساند، نوشته و چاپ می‌شد.

هر زمان اخبار روزافزون جرم و جنايت را در حکومتی که ادعای عدل و اخلاق دارد، می‌شنوم، اين فکر از سرم می‌گذرد که ما يک ادبيات پليسی جدی کم داريم. دلم می‌خواهد در باره‌ی این‌‌ها، يک رمان پليسی عالی بخوانم، از آن جور داستان‌ها که ورای تقابل مجرم و قربانی و کارآگاه و دستگاه قضاوت و دور و بری‌هاشان، ما را به درون شبکه‌ی روابطی می‌برد که عنکبوت‌وار در بالا و پایين هرم مناسبات اجتماعی تنيده و تبهکاری را سامان می‌دهد.

وقتی حکايت واقعی زنی را می‌خوانم که به جرم فاحشگی برای تامين مواد مخدر برای شوهر معتادش، پشت ميله‌های زندان منتظر اجرای حکم شرع است، فکر می‌کنم کاش رمانی نوشته می‌شد که در آن چهره‌ی همه‌ی قهرمانان اين واقعيت هولناک، آن‌ها که جلوی صحنه‌اند و آن‌ها که از چشم پنهانند، ترسيم می‌شد ... که فاجعه ابعاد واقعی خود را از طريق تخيل نويسنده به نمايش می‌گذاشت ...

بعد چهره‌ی نويسنده‌ها جلوی چشمم جان می‌گيرد و صفحه‌های گشوده‌ی کامپيوترها و تيغ مرئی سانسور چی و فيلتر‌های نامرئی و جلسه‌های بازجویی و .... حسرت خواندن يک داستان خوب کافکایی دردلم پر می‌شود.
.
2- گزارشی از سمینار امسال بنیاد« پژوهشهای زنان ایرانی » که در آن صحبتهای خانم رکسانا بهرامی تاش آمده
به خصوص که میخواهند کارشان را با نام کلیشه شکنی آب کنند، دلم میخواهد فرباد بزنم:
.
در حسرت خواندن یک داستان خوب کافکایی هستم !




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?