<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Thursday, April 26, 2007


پاسدار و دوربین و نامحرم و دیگر چیزها 




نوشته این آقا مرا یاد خاطره‌ای انداخت:

بهار ١٣٦٣ تازه هوا کمی گرم شده بود که به سرم زد همه دختر عمه‌ها و دخترعموها را به یک میهمانی پیک نیکی زنانه در بلندیهای توچال دعوت کنم.
صبح زود یک روز جمعه‌ سر قرار همه حاضر بودند و به موقع راه افتادیم بعد از پیاده شدن در پایان مسیر تله کابین توچال تقریبا یکساعتی هم پیاده راه رفتیم و درمحل مناسبی که تا چشم کار میکرد موجودی قابل رؤیت نبود، پشت یک صخره‌ای بزرگ جایی را برای اطراق و محل صبحانه تعیین کردیم. همانطور که سرگرم درست کردن بساط صبحانه بودیم بدون اینکه کسی چیزی گفته باشد خود بخود همه روسری‌ها را از سربرداشته بودیم و چندتایی هم حتی مانتوهایشان را درآورده بودند. باید بگویم که سنهایمان بین ١١ تا ٢٣ سال بود.
شاید یکساعتی گذشته بود و ما همراه با هر و کر کردن و تعریف از اینجا و آنجا و یا حتی مسخره کردن این و آن فرد فامیل داشتیم به مرحله پایانی مراسم صبحانه میرسیدیم که به ناگهان یکی از کوچکترها با هیس گفتن خود توجه ما را به صدای خس و خس نفس زدن کسی و یا حیوانی جلب کرد. ساکت گوشها را تیز کردیم که چه میتواند باشد. رزا پرسید آیا اینجاها خرس هم پیدا میشود؟ نکند خرس باشد که ناگهان یک پاسدار قوی هیکل مسن تپل مپلی که به زور در انیفورم خود جای گرفته بود از پشت صخره ظاهر شد. بعد از قدمی با پاهای باز در مقابل و بر سر بساط ما ایستاد و به نفس نفس زدن خود ادامه داد. به گردنش یک دوربین بزرگ که بیشتر شبیه آنهایکه شکارچی‌ها دارند و نه از نوع نظامی‌اش آویزان بود. با چشمان سرخ شده‌اش دوری زد و به تک تک ما نگاهی انداخت.
ما همه در یک لحظه پخی زدیم زیر خنده ولی بعد از مکثی انگاری که فهمیده باشیم اوضاع از چه قرار است به زور خنده‌هایمان را قورت دادیم و دستها به آهسته‌گی به سوی روسری‌ها و دگمه‌های مانتوها رفت.
- از آنجا که من مسئول بقیه بودم، به چشمهایش نگاه کردم ...یعنی خوب که چی؟
- همانطور که نفس نفس میزد گفت روسری‌هایتان سرتان کنید ....‌ها تا دستگیرتان نکردم.
- در همان حال که داشتم به این فکر میکردم که این حاج آقا پاسدار با این هیکل و شکم و نفس نفس زدن اگر ما بدویم و فرار را بر قرار ترجیح دهیم به گرد پای ما هم نمیرسد، پرسیدم چرا؟ ما که همه دختریم و این دور برها هم کسی نیست.
- او همانطور نفس نفس زنان در جواب گفت چرا اینجا کسی نیست؟ من دارم یک ساعت شما را با دوربین نگاه میکنم.
- و من جواب دادم: شما چرا یکساعت به نامحرم با دوربین نگاه میکردید؟ و خوب اگر شما نگاه نمیکردید کس دیگری نبود که مزاحم ما بشود.
- همچنان نفس زنان: این فضولی‌ها به تو نیامده زود باشید خودتان را جمع و جور کنید تا برادران را صدا نزدم.

و تعریف و تشریح این مورد تا مدتها موضوعی بود برای خنده و تفریح در میان فامیل ما.




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?