<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Saturday, January 06, 2007


...... 




روزها از پی هم میگذشتند و من سعی میکردم بخوانم و بخوانم و به معلوماتم اضافه کنم. خمینی هم در محله نوفل لوشاتوی پاریس زیر درخت سیب می نشست و میگفت و میگفت و آنهم به چه زبان و با چه فارسی خرابی که مرا بیش از پیش به خود بی اعتماد میساخت. پیش خودم میپرسیدم آیا اصلاً وی دوتا کتاب فارسی خوانده است؟ آخر این آدم میداند سیاست چیست؟ از سیاست بین‌المللی سر در میاورد؟ از دموکراسی چیزی میداند؟ چگونه یکچنین آدمی میتواند رهبر ملت و مثلاً مدافع حقوق زنان باشد؟ اصلاً مگر شدنی است؟ نه، نمیتوانستم به خودم بقبولانم، دیگر امیدم را به آینده‌ای روشن و ایرانی دموکرات از دست داده بودم، با اینحال نمیتوانستم آنرا بلند برای کسی بازگو کنم، و به مانند رازی شخصی در دل خود نگاه داشتم. پس از روی کار آمدن بختیار یک بار وی در یک سخنرانی که آنراهم در روزنامه خواندم گفته بود باید هشیار باشیم و نگذاریم که حکومت دیکتاتوری پلیسی ( شاید هم گفت نظامی، مطمئن نیستم) جای خود را به حکومت دیکتاتوری مذهبی بدهد. آنرا هم در ذهن خود حک کردم ولی بختیار را هم قابل اعتماد نمیدانستم و معتقد بودم که وی تنها به قصد نجات سلطنت و رژیم شاه اینگونه میگوید و اگر موفق شود، خود وی هم یکی از قربانیان پیروزی محمد رضا خواهد شد. در همان ایام هم تظاهراتی به نفع بختیار و حمایت از "مشروطه" در تهران برگزار میشد که به خصوص تعداد چشمگیر زنان در آن قابل محسوس بود. زنانی که خطر را بو کرده بودند و میخواست به طریقی آنرا مانع شوند، ولی من نمیتوانستم خودم را راضی کنم که در این تظاهرات و مراسم شرکت کنم به نوعی خودم را تنها میدیم. از سویی مخالف سلطنت و حکومت رژیم پهلوی بودم، از سوی دیگر مخالف حکومت اسلامی و اسلامگرایان بوده و به شدت از آینده ترس داشتم . البته در فامیل و میان دوستانم بودند کسانی که آنها هم میگفتند که اینگونه هستند ولی آنها معتقد بودند که فعلاً باید با اسلامگریان همکاری کرد. در دانشگاه هم هر وقت در جمعی بحثی نسبت به حکومت آینده میشد نه تنها حزب‌الهی‌ها با چوب چماق سر میرسیدند و شعار میدادند« بحث بعد از مرگ شاه»، بلکه نیروهای دیگر، حتی چپی‌ها میگفتند نباید جبهه انقلاب را تضعیف کرد و فعلاً هدف ما باید سرنگونی شاه باشد.
روز ٢٦ دیماه یعنی روزی که شاه رفت در راه و در تاکسی نشسته بودم که خبردار شدم، هیچگاه صحنه‌های آنروز در خیابان تخت جمشید سابق را فراموش نخواهم کرد. مردم تیتر درشت روزنامه را که نوشته شده بود « شاه رفت» را در دست گرفته بودند و به شادی میپرداختند به یکدیگر تبریک میگفتند و شیرینی و آبنات تقسیم میکردند. ماشینها بوق میزدند و بعضیها به برف پاک‌کنهایشان که از شیشه ها دور شده بودند اسکناسهای بدون شاه را نصب کرده بودند و با حرکت آنها رقص اسکناسهای سوراخ شده به راه انداخته بودند. راه بندان عجیبی درست شده بود. از تاکسی پیاده شدم و به سوی چهارراه پهلوی سابق روان شدم. من هم به مانند همه فوق‌العاده خوشحال بودم و چه زیبا بود غرق شدن در دریای انسانهای شادان و پایکوبان و سرشار از احساس پیروزی. ولی از سوی دیگر به قول مادربزرگم دلم هم مثل سیرو سرکه میجوشید. و از همه بدتر آنکه نمیدانستم چگونه خودم را برای کسی فرموله کنم. میدانستم که به اندازه کافی نه سواد سیاسی دارم و نه تجربه بحث و گفتگو. میدانستم که با باز کردن دهان و تشریح اینکه بر من چه میگذرد، اگر به بورژوا لیبرال، بختیاری و ضدانقلاب و ... دیگر القاب متهم نشوم، باران تئوری‌ها خواهد بود که بر سرم روان خواهند شد. برای همین سکوت اختیار کردم و به تنهایی و یا در گروه به مطالعه میپرداختم.
در همین ایام روزی در دانشگاه در بحثی شرکت کردم و چون علی‌رغم گذشته همه ساکت به من گوش میدادند در دل خوشحال که شاید کسان دیگری هم پیدا شوند که دغدغه‌های مرا داشته باشند و از این احساس تنهایی لعنتی نجات پیدا کنم، که به ناگهان حزب‌اللهی ها سر رسیدند و با دهنهای کف کرده که نشان میداد این اولین جمعی نیست که در آنروز بر هم زده‌اند، شعار میدادند « حزب، فقط حزب‌الله/ رهبر، فقط روح‌الله» و آنرا هر بار با شدت و حدت بیشتری فریاد میزدند و با حلقه به دور ما و بلند کردن دستهایشان بر روی سرهای ما سعی بر مرغوب کردن ما داشتند. و ما همانطور که خود را جمع میکردیم و در خود فرو میرفتیم به هم مینگریستیم که ای وای اینها دیگر کی‌اند؟ مهدی یکی از بچه‌های فوق‌العاده گرم و بانمک همانطور که سرش را در گردنش فرو کرده بود و چشمانش با تعجب بر روی آنها میگشت شروع کرد به فریاد زدن « حزب، فقط حزب‌الله/ رهبر، فقط روح‌الله/ وای به حال خلق‌الله » من که به خنده افتاده بودم و به مانند دیگران هم سعی میکردم آن دایره را بشکنم، توانستم از موقعیتی استفاده کنم و خود را بیرون بکشم و این شروع آشنائی من و مهدی بود.
١٢ بهمن روز آمدن خمینی به هیچ وجه نتوانستم خود را راضی کنم که به خیابان بروم و از وی به اصطلاح استقبال کنم. همه شال و کلاه کردند و رفتند، حتی مادربزرگم که برایش راه رفتن و ایستادن سخت بود آنهم در آن شلوغی و ازدحام. تنها در خانه ماندم، تلویزیون را روشن کردم و جلوی آن نشستم. دقایقی بعد صحنه‌ای از داخل هواپیمای ایرفرانس به نمایش درآمد. اشکهای شوق بود که از چشمانم روان بودند. احساس میکردم پیروز شدیم، و پشیمان از اینکه چرا من هم مانند میلیونها انسان ایرانی به استقبال نرفتم. دوربین بر روی صورت خمینی و همراهان وی به گردش درآمد بعد خبرنگاری شروع به مصاحبه با آنها کرد و زمانی که از خمینی سؤال شد « چه احساسی دارید که پس از سالها دارید به ایران بر میگردید» لحظه‌ای سکوت برقرار شد، که من اشکهایم شدت بیشتری گرفت چرا که فکر میکردم این سکوت به خاطر بغضی است که گلوی وی را میفشرد. با خود گفتم آخی پیر مرد بیچاره. ولی وی به سخن آمد و خیلی آرام گفت «هیچ، هیچ احساسی»!!!!؟؟؟؟
من انتظار نداشتم که او مثلاً وطن وطن کند نه، ولی اینهمه مبارزه، اعدامها و شکنجه‌های زمان شاه، کشته‌ها و زخمی‌های زمان انقلاب، سختی کمبودهای دوران اعتصابها، فشارهایی که هر خانواده ایرانی تحمل کرده بود: بی نفتی، بی برقی و تحمل مشقات دوران حکومت نظامی و.... هیچ! وی هیچ احساسی ندارد. مثل برق گرفته‌ها از جا پریدم و گوشی تلفن را برداشتم. باید این جواب خمینی را با آدمهای دیگر در میان میگذاشتم. باید چک میکردم که آیا این تنها احساس من است و یا نه دیگران هم شوکه شده‌اند. خیر در خانه خاله تنها عمه خانم که سنی ازش گذشته بود، در خانه مانده بود و در جواب من که سراغ یکی از دخترخاله‌هایم را گرفته بودم. گفت هیچ کس نیست همه رفتند به استقبال این آخوند شیپیشو. گوشی را گذاشتم و جملهء آخرش در ذهنم طنین انداخت... این آخوند....
.............................................
.
ادامه دارد.




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?