<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Friday, December 29, 2006


.... و باز هم در مورد حافظهء تاریخیمان 



داشتم راه میافتادم که روانه شوم، آخرین بار نگاهی به ایمیل و کامنتها انداختم. نازخاتون گل برایم پیغام گذاشته بود که به سرایش سری بزنم. رفتم و دیدم که نازنین مرا برای بازی شب یلدا کاندید کرده است. ولی خوب اگر میخواستم در بازی شرکت کنم حسابی دیر میشد. به خصوص که در آن شرایط زیاد دست و دلم به آن نمیرفت و موجب میشد که هی پاک کنم و دوباره بنویسم. برایش کوتاه نوشتم که از سن و سال من برای بازی کردن گذشته است ( که اگه بچه می‌داشتم، الان نوه ام همسن و سال خود نازخاتون میبود) و دیگراینکه در راهم و یک عزیزی هم در بیمارستان دارم .... در ضمن من دوست دارم در خاطراتم که گه گاه به آن میپردازم از خودم بگویم... و راهی شدم. و چها روز بعدش هم یا در بیمارستان بودم و یا توی جاده، چرا که عزیزم در بیمارستانی در زوریخ بستری بود و به خواهش دیرینه دوستی هم که ایام تعطیلات را نزد پدرو مادرش در دهی در اطراف زوریخ (به فاصلهء ٧٠ کیلومتری) به سر میبرد، شبها را نزد آنها به سر بردم . اینگونه هم توانستم روزها را در بیمارستان باشم و شبها را با دوست قدیمی ام جلوی آتش خاطرات را مرور کنم و به همین جهت هم در رفت آمد بودم و دستم از اینترنت کوتاه.
وقتی که باز گشتم متوجه شدم دوستان دیگری چون پویا و شازده کوچولو هم مرا برای بازی کاندید کرده‌اند. و در اینجا همانطور که برای نازخاتون نوشته‌ام میخواهم به سبک خودم به حلقه بازی شب یلدا با یک هفته تأخیر ولی اتفاقاً به نسبت موضوع در ایام مناسب آن بپیوندم.
.
مدتی بود که با تعدادی دانشجوی طیف چپ برای پشتیبانی کارگران اعتصابی به کارخانه‌های اطراف تهران میرفتم و در تحصن آنها شرکت میکردم. مدام کلمات و اصطلاحاتی را میشنیدم که نمیدانستم معنی و مفهومشان چیست. احساس ناآگاهی شدیدی میکردم ولی چیزی که مرا وامیداشت همراه آنها باشم و خود را متعلق به جمعشان بدانم خصوصیات شخصی آنها بود. به نظرم آنها آدمهای با مطالعه وتجربه‌ای میآمدند که خوب میتوانند در یک جمع، متشکل از کارگران با تسلط کامل صحبت کنند، دلیل بیآورند و مخاطب خود را متقاعد سازند. خوب تصورش را بکنید برای منی که تازه از مدرسه آمده‌ام، همهء مطالعاتم به داستانهای بهرنگی، آل احمد، داستایوسکی، .. و یا داستانی مانند خرمگس و این آخریها آثار برشت محدود میشد، منی که در زمان مدرسه در هیچ یک از فعالیتهای اجتماعی مدرسه شرکت نمیکردم چون آنها را فرمایشی و بازیچه دست مدیر و در آخر ساواک میدیدم و... کجا و چگونه باید میتوانستم حرف زدن و دلیل و استدلال آوردن را می‌آموختم و تمرین میکردم جز در خانه؟ که خوب از حق نگذرم این یکی کار را خیلی خوب انجام میدادم. خوب حالا شرایط مرا تصور کنید که چگونه محو این زنان و مردان جوان شده بودم و به مانند یک مرید به دنبالشان روان.
هفته‌ها گذشت و طوفان انقلاب شدت و حدت دیگری به خود گرفت. در روز پنجم دی ماه ۱۳۵۷ وقتی كه اساتید دانشگاه در محل وزارت علوم دست به تحصن زده بودند مورد حمله قرار گرفتند كه در اثر آن دكتر كامران نجات‌اللهی استاد دانشگاه پلی تکنیک مورد اصابت گلوله قرارمیگیرد و کشته میشود. چند روز بعد از آن قرار بود مراسمی به یادبود وی برپا شود. و من و دوستانم پس از شرکت در تحصن دیگری در یکی از کارخانجات جاده ساوه به سوی مرکز شهر در حرکت بودیم که گفته شد قبل از رفتن به مراسم یادبود استاد نجات‌اللهی، استاد دیگری در دانشکده ارتباطات (محل را مطمئن نیستم) سخنرانی دارد و ما با وقتی که داریم میتوانیم به صحبتهای او گوش داده و بعد به دانشگاه پلی‌تکنیک برویم. وقتی به محل جلسهء سخنرانی رسیدیم سالن پر و حتی روی زمین هم مشکل میشد جائی پیدا کرد. من بر روی زمین درست در جلوی تریبون یعنی در محلی که نمیشد سخنران را دید تکه جایی پیدا کردم و نشستم. راستش اصلاً من نمیدانستم به سخنرانی چه کسی آمده بودم ولی بعد از این سخنرانی من آدم دیگری بودم. سخنران کسی نبود جز دکتر مصطفی رحیمی(عکس بالا). صحبتهای وی رنگ و بوی دیگری داشت از کلمات قلمبه و سلمبه‌ای که آن زمان در میان طیف چپ مد بود خبری نبود ولی برای من نو بود. من وقتی که جلسه به پایان رسید و از جایم برخاستم توانسم چهره وی را ببینم ولی نام وی از آنروز در ذهنم آنچنان حک شد ( حتی تا به امروز) که در نشریات و روزنامه‌ها به دنبال اثرو یا نوشته‌ای از وی میگشتم. چند روز بعد (فکر میکنم ٢٥ دیماه) روزنامه آینده‌گان نامه وی به خمینی را با عنوان «چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟» را منتشر کرد. با ولعی وصف ناکردنی چندین بار برای خودم خواندم. در آشپزخانه به دنبال مامانم که مشغول تهیه شام بود روان گشتم و برای وی خواندم. برای بابام تعین تکلیف کردم که شب قبل از گوش دادن به رادیو بی‌بی‌سی اول آنرا بخواند. شب بعدش در آشپزخانه خاله با دخترخاله‌هایم آنرا به نوبت برای خاله خواندیم....
ادامه دارد




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?