<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Wednesday, November 29, 2006


هفتاد باکره ؟ ( قسمت دوم) 



١- طرح یک سؤال!
چرا احساسات مذهبی مسلمانها اینقدر شکننده و حساس است که سریع جریحه‌دار میشه، ولی در مقابل احساسات مذهبی مسیحیان اینقدر محکم و استواره که سر دادن این شعارها ( به عکس توجه کنید) در اعتراض به دیدار پاپ از ترکیه در خیابانهای استانبول، نه به سفارتی در جایی حمله شد، نه پرچمی به آتش کشیده شد، نه عروسکی نمادین به میان حریقی پرتاب شد، نه خونی بدین جهت از دماغ کسی روان شد، نه در کلیساها موعضین دستور بکش و بگیرو ییند سردادند و.... جریان چیست؟
.
٢- قسمت دوم از هفتاد باکره؟:

حقیقت این است که من می دانستم کدام یک از دو تفسیر را می خواهم، اما مطمئن نبودم (و هنوز هم نیستم) که خداوند کدام را می خواهد. با این همه تناقض هایی که در میان است هیچ کس دیگر هم نمی داند. آنهایی که دوست می دارند به سست ترین بهانه ای زنان را تازیانه بزنند، پشتیبانی مورد نیازشان را می توانند از قرآن به دست بیاورند. همین طور آنهایی که نمی خواهند دخترها پیشنماز باشند. اما آنهایی هم که خواهان برابری زن و مردند می توانند از قرآن کمک بجویند.
در تلاش برای پاسخ گفتن به این که چگونه می توانم دین اسلامم را با شلاق زدن وحشیانه ی یک قربانی تجاوز پیوند بدهم، به این نتیجه رسیدم که نمی توانم این کار را به اطمینان انجام بدهم. بر خلاف آنچه که از بسیاری از فمینیست های مسلمان شنیده ام، نمی توانم با شیرین زبانی بگویم که خود قرآن، عدالت را تضمین می کند. نمی توانم با شجاعت، آن حقوقدانهای سنگدل نیجریه ای را که قانون شریعت را جاری می کنند محکوم کنم به این که دین مرا که آشکارا تساوی گراست، زیر پا گذاشته اند. قرآن در مورد زنان به طور آشکار تساوی گرا نیست. قرآن در هیچ موردی شفاف نیست مگر در مورد رمزآلود بودن خودش. با پوزش از نوام چامسکی، این مسلمان هایند که به نام الله، رضایت او را جعل می کنند. تصمیم هایی که را ما بر مبنای قرآن می گیریم، خداوند دیکته نکرده است. این تصمیم ها را ما با اراده ی آزاد و انسانی خود می گیریم.
این برای یک مسیحی یا یهودی پیرو نگرش غالب دین خود، آشکار می نماید. اما نه برای برای مسلمانی که – مثل بیشتر ما – به او آموخته اند که قرآن "صراط مستقیم" را در باره ی همه چیز مشخص کرده و تنها وظیفه ی ما تقلید از آن است. این یک دروغ بزرگ است. می شنوید؟ یک دروغ بزرگ.
قرآن نه تنها اصلا کامل نیست، که آنچنان تناقض های عمیقی دارد که مسلمانانی که "به پیروی از کتاب زندگی می کنند" چاره ای ندارند جز آن که تصمیم بگیرند بر کدام بخش هایش تاکید کنند و کدام بخش هایش را کم اهمیت تلقی کنند. شاید این ساده ترین کار باشد – هرکی از ما می توانیم گرایش های خودمان را با برجسته کردن یک آیه و نادیده گرفتن آیه ای دیگر، توجیه کنیم. این کار را لیبرال ها به همان اندازه انجام می دهند که افراطیان: یعنی دستکم به همان اندازه که حریف، گفته های مثبت قرآن را به حاشیه می راند، بخش های منفی آن را می پوشانند. همه ی ما برای خودمان طرح و برنامه ای داریم، و برخی "برابرتر" از دیگرانند.
اما تا زمانی که در این بازی گرفتاریم که بگوییم جزم های "ما" بر جزم های "آنها" غلبه می کند، از دیدن چالش بزرگ تر عاجز خواهیم ماند. این چالش، عبارت است از تشکیک آشکار در کامل بودن قرآن، برای آن که این شتاب برای نتیجه گیری صحیح از این که قرآن"در واقع" چه می گوید، آرام بگیرد، و با گذشت زمان بدل به فعالیتی ادبی شود، نه ملانقطی گری. در مرحله ی کنونی، اصلاح دینی این نیست که به مسلمانان گفته شود چگونه نیندیشند، بلکه این است که به میلیاردها انسان باورمند، اجازه ی اندیشیدن داده شود. از آنجا که قرآن – دستکم در مورد زنان – ملغمه ای از تناقض هاست، اندیشیدن در باره ی آن به هزار و یک دلیل لازم است.
برای فراتر بردن این اندیشه، باید الگوی ناهمخوانی های آشکار قرآن را بررسی می کردم. به بیان ساده، آیا کتاب آسمانی اسلام، در مورد دیگر مسایل انسانی، از جمله بردگی هم، مبهم و نتاقض آلود است؟ اگر چنین باشد، آیا مسلمانان قرن بیست و یکمی، آزادی دست زدن به انتخاب های قرن بیست و یکمی را دارند؟ به سودان اندیشیدم و بعد در باره ی میزان تجارت برده در آنجا مطالعه کردم. در خارطوم، رژیمی مشابه طالبان، علیه مسیحیان، طبیعت باوران و مسلمان های غیرعرب، به گفته خودش اعلام جهاد کرده است. این را چارلز جیکابز، رییس گروه آمریکایی ضدبردگی و مدیر کارزار سودان می گوید. جیکابز می نویسد: "تهاجم خارطوم، تجارت بردگان سیاه را -- که یک سده ی پیش، بریتانیایی های ضدبرده داری برانداخته بودند – احیا کرده است. پس از آن که مردها را کشتند، به زنان، دختران و پسران به صورت گروهی تجاوز می کنند، و در صورت مقاومت، گلویشان را پاره می کنند. جان به دربرده های وحشت زده را پای پیاده به سمت شمال می رانند و میان اربابان عرب توزیع می کنند. زنها صیغه می شوند، دخترها کلفت می شوند و پسرها بزچران.
بار دیگر به شمال نیجریه اندیشیدم، یعنی جای دیگری که دولت های اسلامی، به بردگی کشیدن مسیحیان را تشویق می کنند. بسیار خوب، می پذیرم که جنگ داخلی نیجریه، بیشتر دلایل سیاسی دارد تا مذهبی. اما این سیاست های عقب مانده را بدون کمک گرفتن از قرآن نمی توانستند به اجرا بگذارند. پرسش من این بود که چه اندازه کمک. به قرآن مراجعه کردم و این جملات را یافتم: "اما آن دسته از بردگانتان که می خواهند آزادی خود را بخرند، اگر امیدی در ایشان می بینید، آزادشان سازید..."
عجب. باید درنگ می کردم و این جمله را برمی رسیدم. با مطالعه ی دقیق، در می یابیم که قرآن به ما نمی گوید که همه ی بردگان را آزاد سازیم، بلکه فقط آنهایی را که به تشخیص صاحبانشان، استعداد ترقی به وضعیتی بهتر را داشته باشند.
سازگاری این برداشت با حساسیت های ذهنی ما، رسالت اخلاقی ما و آزادی انتخاب ما چه اندازه است؟ به بیان دیگر، امروز مسلمانان می توانند – اگر تصمیم بگیرند – با رضایت قرآن، خود را از قید و بندهای متن باستانی آن برهانند. قرآن به قانونگذاران نیجریه امکان انتخاب سازگاری با شرایط روز را می دهد، یعنی امکان پایان دادن به زجر بردگی را. مورد بردگان هم مثل مورد زنان است: تصمیم هایی که مسلمانان می گیرند فقط به عهده ی خودشان است. نمی توانند مسئولیت آن را به گردن قرآن بیندازند.
آیا ممکن است چنین باشد که اسلام نه تنها تفسیر هر فرد مسلمان از قرآن را روا می دارد، بلکه این برخورد و تحقیق در باره ی قرآن، تنها راه "شناخت اسلام" باشد؟
با نیرو گرفتن از این تجربه، به بررسی یک پرونده عظیم حقوق بشری دیگر پرداختم: رفتار با نامسلمانان. از آنجا که اسلام از سنتهای یهودی—مسیحی سرچشمه گرفته، در قرآن از یهودیان و مسیحیان بسیار گفته شده است. قرآن آکنده است از مهربانی با ابراهیم، پدر هر سه مذهب توحیدی. عیسی را بیش از یک بار با عنوان "مسیحا" می ستاید. از مریم، مادر عیسی، چندین بار به نیکی یاد می شود. جالبتر آن که قرآن به ما یادآوری می کند که یهودیان ملتی "برکشیده" اند! "برکشیده؟ یهودی ها؟ به چند ترجمه ی انگلیسی قرآن نگاه کردم تا مطمئن بشوم. با توجه به همه ی این تعارف های گرم به نیاکان معنوی ما، معنوی مان، منطقی است اگر که قرآن به یهودیان و مسیحیان بگوید که آسوده باشند، که تا زمانی که به کتاب آسمانیشان وفادار بمانند "دلیلی برای ترس و پشیمانی نیست".
از سوی دیگر، قرآن به صراحت از اسلام به عنوان تنها "دین برحق" یاد می کند. عجیب نیست؟ نکته ی بی نهایت مهمی در اینجا نهفته است – نکته ای که هیچ گاه نمی توانسته به اندازه ی این دوران تفرقه و تشتت، اهمیت داشته باشد – و این نکته به این موضوع مربوط می شود که اساسا اسلام چرا پدید آمد.
آشکار شده بود. خشم خداوند تنها آن زمان برانگیخته شد که شماری از یهودیان از حقیقتی که بر ایشان آشکار شده بود گمراه شدند و به پرستش بت هایی چون گوساله ی زرین روی آوردند. (می دانم، می دانم که می پرسید چطور آفریننده ای ممکن است به یک گوساله ی کوچک حسادت کند. پاسخم این است: آفریننده ای که می کوشد قبیله های همیشه در جنگ را دور محور یک دین مشترک گرد آورد.) بر گردیم به گوساله. تجدید حیات بت پرستی، لازم می ساخت که یکی دیگر از فرزندان ابراهیم فرستاده شود تا حقیقت خداوند را به دنیای سامی یادآوری کند. این است که مسیح ظهور می کند. و این است که کتاب مقدس پدید می آید که در بر گیرنده ی کتابهای عبری موسی (یا به بیان مسیحیان، عهد عتیق) است. اما در نهایت، شماری از مسیحیان شروع کردند به اعلام این که عیسی هم خدا و هم پسر خداست، نه یک انسان فرستاده ی خدای یکتا و بی همتا. باز هم بت پرستی داشت قد راست می کرد.
پس در حدود سال 610 ]میلادی[ خداوند باز به مجموعه ی پیامبران نظری کرد و محمد – یک نواده ی دیگر ابراهیم – را برگزید تا خرابی هایی را که یهودیان و مسیحیان بر سر وحی او آورده بودند، رفع و رجوع کند. برای همین است که اسلام برای بازآوردن الهام و راستی، به آموزه های اولیه ی یهودیت باز می گردد. هرجای قرآن را که باز کردم، هیچ وقت از این پیام مکرر دور نبودم که کتاب های آسمانی پیشین، سزاوار احترامند.
و این هم نکته ی بی نهایت مهمی که اندکی پیش به آن اشاره کردم: نخوت قبیله ای نمی تواند برحق باشد. وقتی قرآن را می خواندم تا از دیدگاه آن در باره ی "دیگران" آگاه شوم، پی بدم که "همه ی" یهودیان نیستند که به مسلمانان گفته می شود از ایشان دوری جویند، بلکه آن یهودیانی که اسلام را به عنوان چیزی ماهیتا دروغین، به مسخره می گیرند. و مسلمانان هم نباید اصالت یهودیت را انکار کنند، چرا که در این صورت، دین خودشان را بی اعتبار می کنند.
اما اگر اسلام و یهودیت دینی یگانه اند، چرا باید دو چیز جداگانه باشند؟ به همین قرار، دلیل نگه داشتن مسیحیت چیست؟ یا هندوئیسم، یا بودائیسم، یا سیکیسم یا هر ایسم دیگر؟ چرا نمی توانیم همه ی گونه گونی شعائر مذهبی را کنار بگذاریم و یکدیگر را به عنوان آفریده ی یک آفریننده ی یگانه ببینیم؟ قرآن از پاسخ به آزار دهنده ترین پرسش ها هم طفره نمی رود. قرآن می گوید دین های مختلف باید وجود داشته باشند تا انسان ها بتوانند انگیزه ای برای رقابت در "کار نیک" داشته باشند. قرآن اذعان می کند که کار نیک را نمی توان با درگیر شدن در جدال بر سر این که چه کسی "به راستی" اراده ی خداوند را مححق می سازد، به انجام رساند. من و شما نمی توانیم بدانیم حقیقت غایی چیست، و باید راه خود را از میان این شلوغی ادامه بدهیم. قرآن اطمینان می دهد که هنگامی که نزد خداوند باز گردیم، اختلاف های فرقه ای ما را حل خواهد کرد. در این فاصله، رقابت در انجام کار نیک، فراخوانی است کاربردی و نیز هنری به این که مشتی یکسان از خاک مجسمه سازی را به دست گیریم و پیوسته در زیباتر ساختن این فراورده که نامش انسان است بکوشیم. ویژگی دیگر این روند، انگیزه ی خداوند در آفریدن مردمان گوناگون است: برای آن که انگیزه ای برای شناختن یکدیگر داشته باشیم. مثل این است که آفریدگار می خواهد که ما از تفاوت هایمان برای از میان برداشتن حصارها استفاده کنیم نه به عنوان بهانه ای برای دوری جستن از هم در قطب های متضاد.
روشن است که من دلم می خواهد منظور قرآن این باشد. اما همه چیز را باید تفسیر کرد، چرا که قرآن در عین حال مسلمانان را از دوستی با مسیحیان و یهودیان باز می دارد، مبادا که ما "یکی از ایشان" بشویم. از "آنها" به عنوان مردمانی "نادادگر" یاد می کند که "خداوند هدایتشان نخواهد کرد." از تنبیه و کشتن نامسلمان ها و گرفتن مالیاتی ویژه از آنها به عنوان پیشکشی به فاتحان مسلمان حرف می زند. این گفته های واقعا آزار دهنده، بهانه به آن مسلمان هایی می دهد که دراز کردن دست دوستی به پیروان مذاهب دیگر را رد می کنند. برای این دسته، نامسلمان ها حق زندگی دارند، اما نه هیچ وقت در سطحی که با مسلمانان یکسان شمرده شوند. بسیار دور از سطح مسلمانان، چراکه اسلام دینی در کنار دیگر ادیان نیست، بلکه به حکم برخورداری از کلام کامل و آخرین پیامبری که بنده ی خدایی یکتاست، بر تمامی ادیان برتری دارد. چنین قرائتی از قرآن هم اختیاری است، مگر نه؟ اما خودمان از این اختیار آگاه نیستیم.
شاید بگویید: "صبر کن. من اصلا این قرائت را انتخاب نمی کنم. من نمی خواهم همسایه ام را به این دلیل که عید "هانوکا" را جشن می گیرد بزنم. مرا با یهودی ستیزها به یک چوب نران. من آدم شریفی هستم." بله، احتمالا هستید. پس، از روی شرافت، از خودتان بپرسید: آیا تصمیم گرفته ام باور نگرش غالب حاکم بر مسلمانان را مبنی براین که اسلام یهودیان و مسیحیان را می کوبد، به چالش بگیرم؟ ما آنچنان در خودستایی معنوی غرق شده ایم که بیشتر مسلمانان اصلا به این نمی اندیشند که این رویکرد چه آسیبی به دنیا می تواند بزند. ما به طور غریزی این رویکرد را می پذیریم، و گهگاه سرمان را از توی برف در می آوریم و متوجه "افراطی ها" می شویم. و گاهی حتی متوجه هم نمی شویم.
مبالغه می کنم؟ اول این حکایت را بخوانید، بعد قضاوت کنید. چند هفته پیش از یازدهم سپتامبر، به یک میزگرد تلویزیونی دعوت شدم که در آن قرار بود مسلمانان در باره ی "تصویرهای منعکس شده از جهان اسلام" بحث کنند. برای دیگر مسلمانان شرکت کننده در میزگرد، این دعوت محترمانه، در عمل به معنای "بیایید از غرب شکایت کنیم" بود. پس، در نکوهش همیشگی فرهنگ عامیانه (پاپ) آمریکای شمالی غوطه ور شدند: هالیوود همه ی ما را به شکل افراطیون تصویر می کند، افراطیون همیشه مجنون نموده می شوند، و تنها حرف حق، احکام مذهبی قربانیان آنهاست. من که از این بحث تکراری خسته شده بودم، رویکرد تازه ای را پیشنهاد کردم: این که ما مسلمان ها بهانه ی چندانی به دیگران ندهیم که ما را چنددسته ببینند. پرسیدم: وقتی که طالبان، پیکره های پیش از اسلام را در دره ی بامیان افغانستان منفجر کردند، مسلمانان تورنتو، ونکوور و مونترال کجا بودند؟ قرآن می گوید "اجبار در دین نیست." از طالبان نمی توانستیم انتظار داشته باشیم این آیه را شعار خودشان کنند، اما چرا مسلمان هایی که در غرب زندگی می کنند، به جای آن که عمدتا ساکت بمانند، این شعار را سر ندادند؟
تنها کسی که جوابم را داد، یک زن مسلمان دیگر بود – آن هم یک فعال فمینیست. با تغیر گفت: "منجی، می دانی در فلسطین چه به سر مسلمان ها می آید؟" ببخشید؟! خواهش می کنم یک کسی مرا به کره ی زمین برگرداند، یا ببرد به جایی در منظومه ی شمسی که میان عدالت و توجیه فرق بگذارند. این قدر به او گفتم که: روشن است که رابطه ای هست میان اوجگیری تمامیت خواهی اسلامی و سیاست های خودسرانه در خاورمیانه. اما این رابطه ی دارای سایه و روشن، چگونه می تواند سکوت مسلمانان غرب را در قبال طالبان -- این برتری جویان دینی، این بمب گذاران پیکره ی بودا، این زن کوب ها و بادبادک ستیزها و اعدام پرستان – توجیه کند؟
فایده ای نداشت. پاسخ "خواهر" من، ترک جلسه بود. در کنار تمامی تفکر انتقادی اش در باره ی غرب، اسلام عاری از اندیشه اش را مثل چادر و روبنده پوشیده بود. اگر این بود نهایت چیزی که یک فمینیست خودخوانده می توانست عرضه کند، از تصور این که به کجا می رویم بر خود لرزیدم.

همه روی یازدهم سپتامبر انگشت می گذارند. من می خواهم روی روزهای بعد از آن انگشت بگذارم. ما مسلمانان چه اطمینانی در باره ی اسلام به رسانه ها، سیاستمداران و خودمان دادیم؟ با چهره هایی گرفته، گفتیم دین ما را "ربوده اند". بله، آمریکا، دینمان را "ربودند". آلمان، ما با تو همدلیم. استرالیا، ما آزادیمان را دوست داریم. کانادا، ما در این ماجرا با هم هستیم. ما، در کنار شما، ربوده شده ایم.
من تحمل این تشبیه را نداشتم. معنایش این بود که اسلام خودش هواپیمایی است که به سوی بهشت حقوق بشر پرواز می کرده، و اگر یازدهم سپتامبر اتفاق نمی افتاد، مسافران شرکت هواپیمایی قرآنستان، بی دردسر و دست انداز، به این مقصد بی نظیر می رسید. خیلی ممنون. انگار که در این جنایتی که مسلمان ها مرتکب شدند، دین ما شاهدی بی گناه بود. "ربوده شد." عبارتی دارای بار عاطفی که مسلمانان باورمند به نگرش غالب را از مسئولیت انتقاد از خود، تبرئه می کند. پیش و بیش از هر چیز، از خود انتقاد کردن یعنی اذعان به رویه ی نامطبوع قرآن، و حمایت آن از تروریسم.
در پی حادثه ی یازدهم سپتامبر، این شعار را مکررا از مسلمان ها شنیدم: قرآن، کاملا روشن می گوید که جهاد در چه شرایطی واجب است و در چه شرایطی نه، و تروریست ها بی تردید این قانون را نقض کردند. از یک عالم دینی نقل قول می کنم: "]الله[ قاطعانه می گوید که کشتن یک فرد بی گناه، مانند کشتن همه ی انسان هاست." به نظر من که ماله کشی خوشبینانه است. سوره و آیه ای را که "قاطعانه" توصیف شده، خوانده اید؟ در عمل، جای مانور را باز گذاشته. متنش این است: "به آل عمران حکم کردیم که هر کس انسانی را بکشد – مگر به کیفر قتل یا شرارت دیگری بر روی زمین – مانند آن است که همه ی انسان ها را کشته باشد." متاسفانه، عبارتی که با "مگر برای" شروع می شود، برای مسلمانان ستیزه جو می تواند به کار جهاد بیاید.
برای نمونه ، اسامه بن لادن در اواخر دهه ی 1990 علیه آمریکا اعلام جهاد کرد. قرآن یاری اش داد. به این عبارت برگردید که : " مگر به کیفر قتل یا شرارت دیگری بر روی زمین". آیا تحریم های اقتصادی علیه عراق، که از سوی سازمان ملل اما به درخواست آمریکا وضع شد، به "قتل" بیش از نیم میلیون کودک عراقی نینجامید؟ بن لادن عقیده دارد که چنین شد. آیا جای پای چکمه های سربازان آمریکایی در عربستان سعودی، مصداق "شرارت بر روی زمین" است؟ بن لادن می گوید حتما. اما در مورد غیرنظامیان آمریکایی: آیا در حالی که پول مالیات آنها به اسراییل کمک می کند تانک بخرد تا خانه های فلسطینی ها را ویران کند، غیرنظامیان آمریکایی از گناه "قتل" یا "شرارت" تبرئه می شوند؟ برای بن لادن، معلوم است که نه. بن لادن در سال 1997 به سی ان ان گفت: " دولت ایالات متحد آمریکا با حمایت از اشغال فلسطین از سوی اسراییل، مرتکب اعمالی شده که بی نهایت ناعادلانه، شنیغ و جنایتکارانه اند. به دلیل پیروی اش از یهودی ها، تکبر ایالات متحد به جایی رسیده که عربستان – یعنی مقدس ترین مکان مسلمان ها – را اشغال کرده است. به دلیل این عمل و دیگر اعمال تجاوزکارانه و غیرعادلانه، ما علیه ایالات متحد اعلام جهاد کرده ایم."
من و شما ممکن است قبول داشته باشیم که اسامه بن لادن با این اعلام جهاد، عقب ماندگی فکری اش را نشان داده است. اما آیا قبول داریم که او و مزدورانش از پشتیبانی متون مقدس نیز برخوردار بوده اند؟ من فقط خواهان صداقتم.
چه می گویم؟ باید مضمون این جمله های خشن قرآن را درک کنم؟ بگذارید خیالتان را راحت کنم: من تفسیرهایی را که "مضمون" این آیه ها را بیان می کنند خوانده ام، و فکر می کنم که نمایشی برای طفره رفتن از واقعیت در کار است. این نمایش حاصل یک توطئه ی برنامه ریزی شده نیست، بلکه ناشی از این فرض است که قرآن کامل است، و از همین رو، باید دلایل کاملا معتبری برای نفرتی که ترویج می کند، وجود داشته باشد.
این استدلال معروف را در نظر بگیرید که از اسلام "راستین" به عنوان دین صلح، دفاع می کند. بر اساس این استدلال، خداوند قرآن را در دوره هایی هم مساعد و هم نامساعد، بر پیامبرش نازل کرده، و در نتیجه، آیه های منفی قرآن تنها منعکس کننده ی دوران نامساعدی است که محمد در تلاش تقریبا بیست و پنج ساله اش برای گسترش اسلام با آن روبرو بوده است. محمد تبلیغ دین خود را در مکه آغاز کرد، جایی که بردگان، بیوگان، یتیمان و رنجبران تهیدست به پیام مهرآمیز و نامتعارف او آغوش گشودند. خدا شاهد است که در پایتخت مالی عربستان – که از نظر اقتصادی دچار شکاف طبقاتی بود و از نظر اخلاقی دچار تباهی – این بیچارگان به مهربانی نیاز داشتند. از همین رو، در آغاز، آیات قرآن بر محبت تاکید داشت.
اما دیری نگذشت که تجار بانفوذ مکه احساس تهدید کردند و خود شروع به تهدید کردند. محمد و یارانش گرد هم آمدند و برای حفظ جانشان به مدینه مهاجرت کردند. و این جاست که پیام مهرآمیز قرآن، به کیفر و مجازات می گراید. برخی از ساکنان مدینه مسلمانان را خوشامد گفتند و برخی دیگر نه. از میان آنان که از آمدن مسلمانان به مدینه ناخشنود شدند قبایل یهودی مهم این شهر بودند که با بت پرستان مکه همدست شدند تا محمد را بکشند و گروندگان به اسلام را از میان بردارند. دلیل ناکام ماندنشان این بود که خداوند به محمد وحی کرد که دست به حمله ی پیشدستانه بزند. بر اساس این استدلال، تمامی تندی هایی که در قرآن هست از اینجا می آید. اما، باز هم طبق این استدلال، آغاز کار مسلمانان با روحیه مجازات همراه نبوده است. آنها تنها برای حفاظت از خود، و تنها موقتا، به این کار روی آوردند. پیام قدیمی تر، و "معتبرتر" اسلام، پیامی است که محمد در آغاز پیامبری اش آورد. پیام عدالت، برابری، وحدت – و صلح.
چقدر از نظر عاطفی آرامبخش است. خیلی دلم می خواست این روایت را باور کنم، اما هر چه بیشتر مطالعه می کردم، بیشتر بی منطق می نمود. اولا، هیچ روشن نیست کدام آیه چه زمان بر محمد نازل شده. قرآن ظاهرا بر اساس بلندی سوره ها – از بلند به کوتاه – مرتب شده، نه بر مبنای گاه شمار وحی. چطور می توان آیه هایی را که "زودتر" نازل شده اند مشخص کرد، چه برسد به آن که در آنها بشود پیام "راستین" قرآن را کشف کرد؟ باید این واقعیت را بپذیریم که پیام قرآن همین است که هست. مهر و قهر شانه به شانه وجود دارند. رویکرد قرآن را به زنان ببینید. آیه های امیدبخش و هول آور چند سطر بیشتر از هم فاصله ندارند. همین موضوع در مورد گونه گونی ادیان هم صادق است. هیچ جهت واحدی در این متن باصطلاح کامل، خدشه ناپذیر و صریح، دیده نمی شود. کامل بودن قرآن، نهایتا مشکوک است.
ای وای. یعنی از خط قرمز رد شدم؟ رد شدن من از خط، در مقایسه با آنچه تروریست های القاعده می کنند هیچ است. اگر در مبارزه با استبداد خفقان آوری که آنها نماینده اش هستند صادقیم، نباید بترسیم از این که بپرسیم: اگر قرآن کامل نباشد چه؟ اگر تمامی این کتاب، کلام خدا نباشد چه؟ اگر گرایش های انسانی در آن آمیخته باشد چه؟
بگذارید لحظه ای امکانش را در نظر بگیریم. محمد عطا، رهبر خلبانهای انتحاری یازدهم سپتامبر، از طرف دار و دسته اش، یادداشتی در باره ی این قتل نفس نوشت. "ما را بس که ]آیات قرآن[ کلام آفریدگار زمین و سیارات است..." عطا نه یک بار، که سه بار اشاره کرد که از "همه ی آنچه که خدا به شهیدان وعده کرده است" آرامش می گیرد، به خصوص، "بدانید که باغ های بهشت با همه ی زیبایی، منتظر شمایند، و زنان بهشت در انتظارند و ندا می دهند که «ای دوست خداوند، بیا اینجا»."
بگذارید این زبان مخصوص فیلمهای درجه سه را برایتان ترجمه کنم: عطا و بر و بچه ها منتظر دسترسی نامحدود به دهها باکره در بهشت بودند. آنها تنها نیستند. یک ماه پیش از یازدهم سپتامبر، یکی از مسئولان استخدام سازمان فلسطینی حماس – که کارش از مقاومت به ترور کشید – به تلویزیون سی بی اس گفت تصویر هفتاد باکره را برای داوطلبان شهادت مجسم می کند. این کار مثل اعطای مجوز دائمی انزال در ازای اهدای جان است، و از قدیم ادعا شده که قرآن چنین پاداشی را به شهیدان مسلمان وعده کرده است.
اما دلایلی در دست است که در بهشت گرفتاری هست – یک خطای انسانی که به قرآن راه پیدا کرده. بر اساس پژوهشهای تازه، آنچه شهیدان در ازای فداکاریشان به دست خواهند آورد، نه دختران باکره، بلکه کشمش است! اصطلاحی که قرن هاست مفسران قرآن از آن "باکره های سیه چشم" را استنباط کرده اند – یعنی حور – را به صورت دقیق تر می توان به "کشمش های سفید" ترجمه کرد (نخندید، دستکم زیاد نخندید. در عربستان قرن هفتم، کشمش آنقدر ارزشمند بوده که می توانسته مائده ای بهشتی به شمار آید). یعنی کشمش به جای باکره؟ ای بابا. چطور ممکن است قرآن اینقدر به خطا رفته باشد؟

کریستوف لوکسمبرگ، تاریخدانی که این نظر را ارائه کرده، متخصص زبان های خاورمیانه است. او ریشه ی توصیف قرآن را از بهشت در متنی مسیحی یافته که سه قرن پیش از اسلام به شکلی از زبان آرامی نگاشته شده – زبانی که عیسی بدان سخن می گفت. اگر قرآن از فرهنگ یهودی-مسیحی تاثیر پذیرفته باشد – که با ادعای قرآن مبنی بر بازتاباندن وحی هایی که به پیامبران پیشین نازل شده، کاملا سازگار است – در آن صورت، متون آرامی به دست انسان به عربی ترجمه شده اند. در مورد حور و چه بسا واژه های دیگر، این متون، غلط ترجمه شده اند.
اما اگر عبارت هایی به طور کامل بد فهمیده شده باشند، چه؟ پیامبر اسلام که بازرگانی بی سواد بود، کلامی را که از خدا می شنید به کاتبان می گفت تا بنویسند. گاه خود پامبر هم در رمزگشایی از آنچه می شنید گرفتاری داشت. این گونه بود که گفته می شود مجموعه ای از "آیه های شیطانی" – یعنی جملاتی که به بتهای کفار، نسبت خدایی می داد – از زیر چشم پیامبر در رفت و به صورت متن معتبر قرآنی ثبت شد. پیامبر بعدا این آیه ها را حذف کرد و آنها را به ترفند شیطان نسبت داد. با این همه، همین واقعیت که فلاسفه ی مسلمان در طول قرن ها این حکایت را بازگفته اند، حاکی از تردیدهای دیرپا در باره ی کامل بودن قرآن است. امروزه بیش از هر زمان دیگر، لازم است که این تردیدها را احیا کنیم.
چه می شد اگر به جای آن که یقین هایی ساده را در ذهن محمد عطا القا کنند، او را با پرسش هایی چالش انگیز بار آورده بودند؟ دستکم، چه می شد اگر این دانشجوی کالج می دانست که ریشه ی برخی واژه های خاص – واژه هایی کلیدی در باره ی حیات اخروی – می تواند محل نزاع باشد؟ که این واژه ها ممکن است "کلام آفریدگار زمین و سیارات" نباشند؟ که پاداش خودکشی – حالا از قتل عام بگذریم – پاداشی مشکوک است؟ که چشم انداز بهشت، موضوع گمانه زنی است نه یقین؟ در آن صورت شاید پا پس می شید. شاید. امکانش را باید در نظر گرفت.
نفس عمل به پرسش کشیدن قرآن، بخشی اساسی از مجموعه ی اصلاح دین اسلام است، چرا که نشانه ی گسستن از گله است. به این معناست که نخواهید پذیرفت که پاسخ ها داده شده اند، یا قرار است به شما داده شوند.
در ماه های پس از یازدهم سپتامبر، پرسشی بود که بیش از همه آزارم می داد: از آنجا که قرآن، قائل به اختیار است، چرا به نظر می رسد که نوابغ حاکم بر اسلام، به کوته بینی می غلتند؟ چرا شمار بیشتری از آنها راه گشادگی را بر نمی گزینند؟ باید از قرآن فراتر می رفتم. باید گهواره ی پیشداوری های پاولوفی ملسمانان را می یافتم.
برای این کار، باید لایه های بیشتری از دروغهایی را که به خودمان می گوییم، پوست می کندم.




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?