<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Wednesday, November 15, 2006


ساق پا و ساق کرفس وظهور امام زمان! 



آنسال یونیفورم مدرسه‌مان مدل خاصی نداشت فقط باید سرمه‌ای میبود، جین آبی هم مورد قبول بود. البته که سال آخری‌ها از آزادی بیشتری برخوردار بودند، یعنی میتوانستند مثلاً دامن سرمه‌ای بپوشند ولی اگر بالاتنه‌شان همراه سرمه‌ای یک رنگ دیگر هم بود زیاد ایراد نمیگرفتند. به همین خاطر برای اینکه مشخص بشود من سال آخری هستم و خلاصه از این آزادی نسبی حداکثر استفاده را ببرم، در همان آغاز سال تحصیلی یک دامن سرمه‌ای تا زیر زانو( میدی) خریدم که در سمت چپ و راست جلوی آن سه تا پیلی ریز به سوی هم داشت و در وسط کمر آنهم یک زنجیر ظریف نصب شده بود ( درست همانهایی که الان پیرزنهای کنزرواتیو میپوشند). و آنقدر خیابان پشت باغ سپهسالار را هم بالا و پایین رفتم تا یک جفت کفش سرمه‌ای پیدا کردم که بر روی آنهم زنجیری شبیه زنجیر دامنم داشته باشد. و تمام آنسال را بلوزها و پٌلیورهایی میپوشیدم که راه راه سرمه‌ای، سفید و یا سرمه‌ای، قرمز و یا سرمه‌‌ای ... بودند.
یکی از روزهای آخر فروردین و یا اوائل اردیبهشت بود، داشتم از مدرسه میآمدم. فاصله مدرسه تا ایستگاه اتوبوسی که مرا تا سر کوچه‌مان میرساند پانزده دقیقه پیاده روی بود. آنروز را همان دامن مدرسه ولی یک بلوز و ژاکت سرهم راه راه سفید و آجری را به تن داشتم. کفشهایم را تابستانی کرده بودم و یک کفش بندی آجری به پایم بود. تا آمدن و رسیدن به ایستگاه اتوبوس کمی گرمم شده بود. وقتی که به داخل اتوبوس رسیدم هوای خفهء آن مرا بر آن داشت تا ژاکت رویی را در بیاورم و به کیفم آویزانش کنم. بلوز زیری آن آستین حلقه‌ای بود. اتوبوس از آنهایی بود که صندلیهای نیمکتی داشت که وقتی مینشستی پشتت به پنجره بود، به همین علت در میان دو نیمکت سمت چپ و راست جا برای ایستادن زیاد داشت. ولی با اینحال پر بود از بچه مدرسه‌ای‌هایی که داشتند به مانند من به خانه‌هایشان میرفتند. در همان وسط اتوبوس ایستادم دستم را به میله وسط گرفتم و کتابم را که مثل همیشه جلد کرده بودم درآوردم و مشغول خواندن شدم. دقایقی بعد احساس سنگینی نگاهی مرا به خود آورد. مرد پیری داشت به شکل نا خوشایندی مرا برانداز میکرد. نگاهش آنقدر چندش‌آور بود که مجبورم ساخت خود را پشت مسافرین دیگر مخفی و از تیررس نگاهش دور شوم.
.
لحظه‌ای بعد آن پیرمرد با صدای خود همههمهء درون اتوبوس را شکاند و فریاد برآورد: یا صاحب زمان خودت به فریادمان برس آخر دیگر دوره زمونهء تو رسیده، چرا ظهور نمیکنی؟ نمیبینی که باید بابت ساق کرفس و ریواس پول بدهیم ولی ساق پای دختران و زنان ما همینطور مجانی عرضه میشود؟
.
--------------------------------

عکس فوق مربوط به تظاهرات سال ١٣٥٧علیه حجاب اجباری می‌باشد.





گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?