<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Thursday, October 26, 2006


اُورهان پاموک و ناسیونالیستهای ترک 


سال گذشته بعد از سفری که به ترکیه داشتم در یاداشتی راجع به اُورهان پاموک اشاره‌ای داشتم. وی چند روز بعد هم (٢٣ آکتبر ٢٠٠٥ ) از سوی جامعه ناشران آلمان که هر ساله همزمان با نمایشگاه بین‌المللی کتاب در فرانکفورت جایزهء صلحی به نویسنده‌ای اعطاء میکنند، برنده سال گذشته انتخاب شد. اورهان پاموک در سخنرانی که در کلیسای پالز ( این کلیسا اولین پارلمان کشور آلمان محسوب و به عنوان سمبل دموکراسی در این کشور شناخته میشود) به مناسبت انتخابش از سوی ناشرین آلمانی ارائه داد مرا بیشتر شیفتهء خود ساخت. تم محوری نوشته‌های او تقابل مدرنیته و سنت و اسطوره‌های شرقی میباشد.
....
دوازدهم اکتبر ٢٠٠٦ ساعت یک وچهل دقیقه صبح
بعد از یک روز طولانی که با مامان و بابام، دو خواهر و ... گشتی در شهر داشتیم و بعد از شام هم دو دست جانانه حکم بازی کرده بودم، خسته به اتاقم در هتل آمدم و از آنجائیکه ترکیه یک ساعت از آلمان جلوتر است حساب کردم باید در شبکه دو آلمان الان اخبار باشد. تلویزیون را روشن کردم و چند دقیقه بعد اخبار هم شروع شده و در مقابل چشمان متعجب من اعلام شد که اورهان پاموک برنده امسال نوبل در ادبیات میباشد و شرح کوتاهی هم از زنده‌گی و نوشته‌های وی پخش گردید. با خوشحالی به خوابی شیرین رفتم. صبح اولین چیزی که به ذهنم بعد از باز کردن چشمهایم رسید اهداء جایزه نوبل به پاموک بود. شنگول حاضر شدم و طبق قرار قبلی با خانواده‌ام برای صبحانه روانه لابی هتل شدم. از آنجائیکه با مسئول رسپشین چند باری خوش و بش کرده بودم و اورا مردی اُپن یافته بودم، نزد خود فکر کردم میتوانم خوشحالی خود را با وی تقسیم کنم. تا همه جمع شوند رفتم جلونزد او، باروی خوشی مرا تحویل گرفت ولی همینکه گفتم من از انتخاب اورهان پاموک خیلی خوشحالم آنچنان صورتش درهم رفت که من باید خوشحال باشم که دم دستش یک کلت و یا ساطور و چاقویی نبود و اگر نه تکه بزرگه‌ام گوشم بود. با ترس و لرز پرسیدم شما خوشحال نیستید؟ گفت نه و بعد از آنهم تا لحظه آخر روز اقامتمتان سعی میکرد موقع صحبت کردن با من به چشمان من نگاه نکند.
این مسئله مرا کنجکاو کرد تا از دیگر کارکنان هتل و دیگر ترکهایی که آلمانی ویا انگلیسی میدانند نظرشان را بپرسم. یک عکاس هم که به طور مخفیانه و تصادفی از ما عکس انداخته بود و با اصرار میخواست آنها را به ما بفروشد بعد از اینکه متوجه شد ما شکارهای چاق و چله‌ای براش نیستیم سر صحبت را با ما باز کرد و خلاصه من آنرا به جایزهء نوبل کشاندم. او گفت ادبیات چیز بیخودی است و برای وی مسائل مهمتری وجود دارند واصلاً اهمیت ندارد چه کسی یک جایزهء ادبی را به خود اختصاص میدهد.
نتیجه آنکه اکثر آنها از موضوع خبری نداشتند (برای نمونه مسئول رسپشین شیفت شب گفت نه اخبار گوش میدهد نه روزنامه میخواند زیرا که اولاً وقتش را ندارد دوماً اینطوری زندگی‌اش آرام‌تر است) و آنهایی که از آن اطلاعی داشتند یا مانند مسئول رسپشین شیفت روز مخالف آن بودند و یا بی‌تفاوت.

از خود پرسیدم چگونه است که ترکها از یک سو میخواهند وارد جامعه اروپا شوند، ویا بر سر ورود به مسابقه ایورویژیون (Eurovision Grand Prix یک فستیوال موزیک درجه سه در سطح اروپا) سرودست میشکنند و... ولی از سوی دیگر برای یک پیروزی ادبی برای کشورشان آنهم کسی که نوشته‌هایش وسیعترین تاثیر را در شناختن ترکیه به جهانیان داشته ( آثار پاموک به ٣٥ زبان ترجمه شده و در ١٠٠ کشور به فروش رسیده است)، کسی که نشان داده ترکیه هم میتواند فرزندانی که می‌اندیشند به جامعه انسانی اهداء کند به علت وجود ناسیونالیسمی کور تا این حد بی تفاوت و حتی خشمگینند؟




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?