<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Monday, September 25, 2006


مقصر کیست و یا چیست؟ 



با خواندن نوشته خانم مهستی شاهرخی با عنوان « تابوت های نامرئی» یاد فیلم Banger Sisters افتادم. نمیدانم که آیا شما هم این فیلم را دیده‌اید یانه؟ اگر از چاشنی‌های آبکی و سطحی هالیوودی آن بگذریم موضوع آن موضوعی است که میخواهم به آن در اینجا بپردازم.
تازه کالج را شروع کرده بودم و به گفتهء مسئولین آن، ما ایرانیان آنسال رکورد سالهای قبل را شکسته بودیم و نزدیک به نیمی از دانشجویان را تشکیل میدادیم. و ما زنان هم تقریباً نیمی از این ایرانیان بودیم. من از آنجائیکه از یک طرف در مدارس مختلط درس خوانده بودم و از سوی دیگر در محیطی نسبتاً آزاد بار آمده و کمتر در مورد رفتار و نحوهء صحبت کردنم با دستورها و قانونهای ننوشته و با قالبهای از پیش تأیین شده روبرو شده بودم، راحت بودم و همانطور که با دختران شوخی و بگو و بخند داشتم با پسرها هم روابط برقرار میکردم و اصلاً تفاوتی قائل نبودم. رفته رفته میدیدم که دختران با من سرسنگین رفتار میکنند و حتی در مواردی من را از خودشان نمیدیدند. مدتی را به روی خود نیآوردم تا اینکه روزی یکی از آنها نزدم آمد و گفت: وقت داری قدری صحبت کنیم؟ من که همیشه با رویی خوش آماده شنیدن هستم موافقت کردم. وی هم شروع کرد به نصیحت کردن من، که باید کمی سنگین باشم و با هر کسی به خصوص مردان شوخی نکنم، که مردان ایرانی ظرفیت ندارند و آنها طور دیگری برداشت میکنند. خلاصه اینکه پنداری اصلاً از حجب و حیای دختر ایرنی چیزی نمیدام. در ادامه هم توضیح داد که یک زن ایرانی باید اینچنین و آن چنان باشد و... منهم فقط گوش دادم و کلاً با زیاد شدن درسها و مشکلات زندگی، و از آنجائیکه در یک خوابگاه دانشجوئی بودم که در آن ایرانی نبود، کمتربا هموطنانم رابطه برقرار کردم و بیشتر با آلمانی‌ها و یا خارجیهای دیگر دوست شدم.
زمان گذشت و وارد دانشگاه شدم. روزی در دفتر کاریابی برای دانشجویان با دختر ایرانی آشنا شدم و از آنجائیکه بعد از آن مرتب در کارخانجات و مؤسسات مختلف همکار بودیم، آشنائیمان عمیقتر و به دوستی تبدیل شد. از طریق او با دیگر ایرانیان از جمله خواهر، شوهر خواهر، دو برادر او و دوستان دیگر آنها هم آشنا شده و این بود که دوباره پای من به روابط و میهمانیهای ایرانی باز شد. بعد از سپری شدن مدتی دوست نازنینم ،که اگر چه الان دیگر رابطه‌ای با وی ندارم ولی همیشه دوستش خواهم داشت، نزدم آمد و شروع به نصیحت کرد که من با همه خیلی راحتم و هر آنچه را که فکر میکنم به زبان میآورم و اصلاً به اینکه باید اینچنین حرف بزنم و آنچنین خودم را فرموله کنم که طرف مخاطبم اینطور و آنطور برداشت نکند، نمیاندیشم و... باز مرا بر آن دشت که از ایرانیان فاصله بگیرم چرا که در میان آلمانها خودم بودم، نباید ماسکی میداشتم، همانی را میگفتم و عمل میکردم که فکر میکردم. به قول ایرانیها یک آدم ساده و بی غل و غش.
با دوستان آلمانی‌ام درس میخواندم، به کافه و سینما و تئاتر میرفتم. با آنها به پارتی و دیسکو میرفتم و راستش کمبودی را هم حس نمیکردم. روزی در کتابخانه مرکزی دانشگاه ، که ایرانیان زیادی هم برای درس خواندن آنجا میآمدند، مشغول حاضر کردن خود برای امتحانی بودم. یک استراحتی به خودم دادم و رفتم به تریا. در آنجا تصادفی با یک پسر ایرانی که چند درس مشترک باهاش داشتم، برخورد کردم. بعد از حال و احوال پرسی و از اینور و آنور صحبت کردن گفت: معلومه با آلمانها بهت خوش میگذرد‌ها. گفتم چطور؟ گفت که کسی مرا هیچ وقت با ایرانیها ندیده و دقیقاً این جمله را به کار برد: « تو همش با آلمانها می‌پری». نمیدانستم چه بگویم. شما بودید چه میگفتید؟
چرا ما نباید اجازه داشته باشیم که خودمان باشیم؟ همانگونه که هستیم. این هویت زن ایرانی چیست؟ چه کسی آنرا تعیین کرده و همچنان میکند؟ آیا این قانونهای از من‌درآری و نانوشته تا ابد غیر قابل تغییراند؟




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?