<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Tuesday, May 09, 2006


نامه ای از یک دوست عزیز نادیده اینترنتی 




سلام
.......
من به هر دوی شما ( تو وسیما ) انتقاد دارم .... مونا جان من این بحث های شما را دنبال کرده ام و تعجب می کنی اگر برایت بنویسم که هم با تو- تا حدودی- موافقم و هم با سیما. با تو موافقم تا آنجا که مخالفت با امریکا نباید به صورت وسیله ای برای کم کاری در برابر جمهوری اسلامی در بیاید. در عین حال با حرفهایت در باره عباس میلانی و خانم آذر نفیسی موافق نیستم ( اگرچه از هفتاد ملت آزادند که نظریاتشان را بگویندو بنویسند ولی در نهایت آنها را دوستدار آزادی و دموکراسی درایران نمی دانم). با سیما موافقم که امریکاو بطور کلی غرب برنامه های خاص خودشان را دارند ولی درعین حال، اگر چه عباس میلانی را دیگر دوست ندارم، ولی با شیوه ای که سیما به او اشاره می کند صددرصد مخالفم.
من قبلا هم، فکر می کنم برایت نوشتم، مونا جان، شکل و شیوه«مخالفت» تو با جمهوری اسلامی که من هم با تو موافقم گاه باعث می شود که اندکی « غیر معقول» می شوی ( یا لااقل به نظر من این طوری می رسد). یعنی در این جا، نفرت از جمهوری اسلامی دست بالا را می گیرد و طوری می نویسی ( باز به نظر من البته) که دلچسب نیست یا حداقل، من دوست نمی دارم. من فکر می کنم کار ما با دق و دل خالی کردن به جائی نمی رسد از تو چه پنهان، حتی بعید نیست غیر مفید و احتمالا مضر هم باشد..البته بگویم و بگذرم که البته من براساس دیدگاه های خودم این طوری می نویسم و احتمالا نه تو با من موافقی و نه سیما. دروغ چرا، من زبان سیما را هم گاه دوست ندارم. یعنی فکر می کنم کار ما خراب تر از آن است که برای استهزاء دیدگاهی که با آن موافق نیستیم وقت داشته باشیم.
واما سر بحث تو و سیما و این داستان «شرق شناسی»، از منظری که من به دینا می نگرم ما با دو تا دشمن روبرو هستیم ( مائی که می گویم مای دنیای پیرامونی یا به اصطلا ح جهان سومی را می گویم).یکی حکومت و نظام فرهنگی و سیاسی واقتصادی خود ماست و دیگری هم اگر از واژه های قدیمی استفاده کنم، امپریالیسم جهانی به سردگی امریکا که اتفاقا به نفع اش است که ما در همین وضعیت بمانیم. چون با یک نظام فاسد و رشوه گیر و قائم به شخص خیلی راحت تر می شود معامله کرد تا با حکومتی که دموکراتیک و پاسخگو باشد. اگر به تو دروغ نگفته باشم، من نظرم این است که کسانی چون تو، وجه امریکا را خیلی جدی نمی گیرید و کسانی چون سیما هم، اگرچه گاه و بیگاه چند تا فحش به حکومت می دهند، ولی مشکلات فرهنگی و سیاسی و اجتماعی خود مارا خیلی جدی نمی گیرند. نتیجه این می شود که با وجود همه اختلافی که بین این دو دیدگاه وجود دارد، ولی تصویری که به دست می دهید ناقص است. نه این که بگویم تو این طوری می نویسی ولی کم نیستند کسانی که می گویند بگذارید از دست حکومت خلاص بشویم، بعد ( البته معلوم نیست بعد قرار است چه پیش بیاید!)، و یا ازآن طرف، هستند کسانی که وجه امریکا را عمده می کنند، تو گوئی که درایران این حکومت های ما نبوده اند که تیغ بر گردن ما گذاشته و زبان ما رابریده اند! خوب، من با هر دو دیدگاه موافق نیستم. البته از نظر تاریخی، ما در ایران هم آل احمد و تازگی ها جناب شاپور رواسانی را داریم که به مسایل داخلی خود ما چندان کار ندارند و از طرف دیگر هم، جناب صادق زیبا کلام و بسیاری از دوستان انترنت نویس هستند که بی تعارف با بازنویسی تاریخ می خواهند مارا از این وضعیت نجات بدهند. به غرب و به امپریالیسم کار ندارند. خوب هیچ کدام به گمان من به جائی نخواهد رسید.
جواب من به سئوال تو«اگر از دید دوئالی تو شرایط شرق این است که ما شاهدیم، مقصر کیست و ما کجا باید به دنبال پرتقال فروش بگردیم؟ »
جواب من این است که باید هم درشرق به دنبالش بگردی و هم درغرب. همین ایران را در نظر بگیر. تردیدی نیست که ما به خاطر شرایط داخلی مان- بطور کلی می گویم- از دیگران عقب افتادیم. ولی از سوی دیگر، چندین قرن هم هست که با دیگرانی که از ما جلو ترنددرارتباط بوده ایم. به خیلی قرون قبل بر نمی گردم که پرحرفی کرده باشم ولی در همین قرن نوزدهم، ترکیبی از این دو است که بیچاره مان کرده است. کسانی مثل زیبا کلام آدرس غلط می دهند که با قیافه ای حق به جانب می پرسند « یعنی غربی ها نگذاشتند در مملکت دانشگاه داشته باشیم و یا بیمارستان بسازیم». نه این کاررا نکرده اند ولی در عین حال، این را می دانیم که عمدتا با پرداخت رشوه به قدرتمندان ما از آنها امتیازات زیادی برای خویش گرفتند. البته که رشوه گرفتن زشت است ولی به همان زشتی، رشوه پرداختن است. این که اینها به دنبال منافع خودشان بودند، کارشان را از منظری که ما باید به دنیا بنگریم درست نمی کند. بعنوان نمونه می گویم گذشته ازکم کاری رهبران خودما، مثلا، اجازه ندادند در ایران راه آهن کشیده شود ( این که جزو قرارداد فیمابین بود، مگر این که اول اجازه گرفته شود). اگر کارخانه ای بنا شد باارزانی مصنوعی کارخانه را به ورشکستگی کشاندند. نمونه های پارچه های ابریشمی و پنبه ای ایران را به کارخانه های خود در منچستر و پبترزبورگ فرستاده طرحها را کپی کرده و به قیمت ارزان تر سرریز بازار های ایران کردند و عملا تولیدکنندگان خرده پا را به ورشکستگی کشاندند ( بخشی از همان نیروی کار هم مهاجرت کرد به معادن نفت روسیه درباکوو قفقاز). البته مبادا فکر کنی همه بدبختی های ما همین بود! در دوره ناصرالدین شاه یک ایرانی به لندن می رود، ببین که ناصرالدین شاه در این باره چه می نویسد:
«آقا حسن بی اجازه رفته است. نمی دانم از شما اجازه گرفته رفته است یا نه در هرصورت او را باید زودتر به ایران مراجعت بدهند. خیلی بد است پای ایرانی این جورها بفرنگستان باز بشود. اگر جلوگیری نشود بعد از این البته ده هزارده هزار بفرنگستان برای دیدن کردن خواهند رفت و خیلی خیلی اثر بد خواهد داشت.»
( برای این که فکر نکنی این را از خودم درآورده ام نسخه ای از اصل نامه به خط ناصرالدین شاه را برایت ضمیمه کردم)
بعد وقتی به قرن بیستم می رسیم همین ترکیب منحوس ادامه پیدامی کند. البته که اگر داخلی ها نبودند این « توطئه ها» به نتیجه نمی رسید ولی در عین حال، اگر این « حمایت بیرونی» نبود این داخلی های فاسد هم به جائی نمی رسیدند. در سالهای اول قرن بیستم در ایران انقلاب مشروطه داریم. ولی 15 سال بعدش کشور با « ضد انقلاب مشروطه» به صورت کودتای رضا شاه روبرو می شود و ایران در حوزه سیاسی عملا بر می گردد به زمان ناصرالدین شاه. خوب درحول وحوش آن کودتا، آیا فقط داخلی ها بودند یا ژنرال آیرون ساید و خیلی ها دیگر هم بودند! 16 سالی باز نفس ما را می برند و می رسیم به شهریور 20 . رضا شاه می رود و پسرش شاه می شود. ده سال بعد که مصدق نخست وزیر می شود، و باز مملکت می رود تا نفسی تازه کند، باز همان ترکیب، یعنی داخلی های فاسدو نیروهای خارجی جلوی حرکت جامعه را می گیرند. من کاری به داستان پردازی های خیلی از دوستان ندارم ولی از خفگی حکومت شاه همین بس که حتی توضیح المسائل آقای خمینی هم در آن دوره کتاب ممنوعه است و بعد خیلی ازماها تعجب می کنیم که چرا از درون آن نظام عصر حجری این نظام ماقبل عصر حجری سر برآورده است! نمی دانم چند ساله ای و آن موقع ها چند ساله بودی ولی تنها « سازمانی» که از دست سرکوب حکومت شاه امان یافته بود مساجد و شبکه ملایان بودند( به استثنای خمینی که از 1342 به عراق تبعید شده بود). نه روزنامه بود و نه حزب ونه هیچ چیز دیگر. البته عرق را آزاد می خوردیم و دوست دختر و پسر هم داشتیم. اگر به سیاست کار نداشتی، و کتاب نمی خواندی، و حرف نمی زدی، کسی مثل حالا به کارت کار نداشت. خوب آن کس که هیچ کدام از این کارها را نمی کند که می شود همین مائی که هستیم و یا حول وحوش انقلاب بودیم! ولی درعین حال، اگر مثل من، این بد اقبالی را داشتی که کسی با نام فامیل تو در .... فعالیت سیاسی داشت، خوب روزگارت به راستی سیاه بود. باور می کنی مرحوم پدرم که اصلا سیاسی نبود را هر چند وقت یک بار می بردند ساواک .... و سین جین می کردند. یکی دو بار از من پرسیده بودند و باور می کنی، من هنوز به درستی نمی دانم نهاوند کجای ایران است! خوب مونا جان، این مجموعه، یعنی این ترکیب داخلی وخارجی، به مقدار زیادی دست پخت این دوستان « متمدن» ما بود. یا چرا جای دوری بروم، حتی در همین کشوری که در آن زندگی می کنم، ریخته بودند به خانه یکی از بچه ها و از جمله متن دست نوشته یکی از مقاله های مرا برده بودند و بعد این مادرمرده را تحت فشار گذاشته بودند که بگو نویسنده این مقاله که عقاید چپی دارد کیست؟ ما در این کشوراروپائی آیا مزاحم دولت و مردم شان بودیم یا این که این ها این کارها را در حمایت از گروه فاسدان حاکم برایران می کردند! البته وقتی به ایران می رفتیم، گیر ساواکی می افتادیم که « بومی» بودند. حالا از تسلیح و تربیت نیروهای امنیتی ... دیگر چیزی نمی گویم. دراین وضعیت بود که همین که شرایط مادی به جائی می رسد که کنترل از دست حکومت خارج می شود تنها « بدیلی» که هست، « شبکه ملایان » است. البته که خبط و خطا کردیم که من و توی نوعی نمی دانستیم که چه می خواهیم( یعنی من و توی داخلی را می گویم) ولی مونا جان، از کجا باید می دانستیم؟
خیلی دارم پرحرفی می کنم! ببخش. من نظرم این است که باید به هر دو بپردازیم و به گمان من، فرق نمی کند از پرداختن به کدام وجه غفلت می کنیم، کار مان عیب دارد.
خواستم برایت بنویسم مونا جان، نه قم خوبه نه کاشون..... ولی دلم نیامد.
.
پ.ن. دوست اینترنتی عزیز من با نظر تو کاملاً موافقم ولی من سنگینی این جرمها را بیشتر در داخل میبینم و به پای ارتجاع حاکم داخلی و طرفدارانش در خارج مینویسنم، چرا که معلوم است استعمار و به قولی غرب به دنبال منافع خود است و این ما هستیم که فرصتها و امکانات را برای آنان مهیا میکنیم. یعنی اگر مواردی را که در مورد ارتجاع و استبداد داخلی بر شمردی وجود نداشت، آنها (استعمار و امپریالیسم) هم نمیتوانستند آن کنند که کرده و میکنند.
برای اثبات دلیلم هم میگویم که اگر همین فردا استعمار و امپریالیسم بگویند ما دیگر به ایران کاری نداریم و آنرا به اختیار مردمش میسپاریم با این رژیم و با این فرهنگ و.. آب از آب تکان نخواهد خورد. ولی اگر همین فردا رژیم بگوید آزادی احزاب، آزادی زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات، آزادی سازمانهای اجتماعی مثل زنان و دانشجویان، آزادی ان جی اُ ها وتغییر قانونهای ارتجاعی حاکم جلوگیری از دزدیهای آقاها و آقازاده‌ها، سپردن کار به دست کاردانان و....آنوقت خواهی دید که استعمار باید دمش را بگذارد رو کولش و...چرا دیگر جاده صاف کنی در ایران نخواهد داشت.
میگویی خوب ما از کجا میدانستیم؟ بعله در مورد انسانی که تمام وقت روزانه‌اش صرف بدست آوردن لقمه نانی میشود، نمیشود هم انتظاری داشت. ولی من از کسی صحبت میکنم که سالها در خارج از کشور است، در دانشگاه درس خوانده و مطالعه دارد، دارد در رشته مردمشناسی دکترا میگیرد و همین وی به مانند آن روستائی بیسواد در ابرقو و دائی جان ناپلئونی میپندارد که کار کار غربی‌ها است. در ضمن از نظر این دوست ما هر کس به ارتجاع و استبداد داخلی انتقادی دارد و آنرا افشا میکند جاسوس و مزدور غرب است و این آنچیزی است که من به آن انتقاد دارم. با تشکر از لطف و محبت تو




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?