<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Friday, March 31, 2006


تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟ قسمت آخر 



٧- روز دوشنبه که شبش سال تحویل میشد با عجله خودم را به هامبورگ رساندم تا سال تحویل را نزد عزیزانم، یعنی خواهر و خواهرزاده دوسال ونیمه‌ام که من فداش بشم، باشم. نمیدانم شما هم خواهرزاده و یا برادرزاده دارید؟ من دلم برای انها میره و واقعاً که دوست داشتنی هستند. به هر رو من آنچنان سرگرم بازی با میلان ( نام خواهرزاده‌ام، البته نام خانواده‌گیش کوندرا نیست :-) ) شدم و خواهرم هم در آشپزخانه مشغول پخت و پز بود که سال تحویل را فراموش کردیم و تازه بعد از خواباندن میلان و آمدن بابای میلان و صرف شام، یعنی ساعت نه و نیم شب یادمان افتاد که سال تحویل شده است.
فردای آنروز من با یک ذوق و شوقی میلان را به مهد کودک رساندم و بعد یک دوری در شهر زدم و آمدم خانه. بعداز ظهر هم رفتم میلان را به خانه آوردم ووقتی خواهر جان از کار برگشت گفت امروز میهمانی ایرانی داریم و باید کمی خوددار باشم. گفتم هوم منظورت چیست. خواهرم در جواب گفت تازه‌گیها در زمین بازی بچه‌ها با خانمی ایرانی آشنا شده که پسری همسن میلان دارند و از آنجائیکه بابای بچه این خانم هم ایرانی است و در خانه همیشه فارسی صحبت میکنند، فکر کردم برای میلان خوب خواهد شد که با آنها تماش داشته باشیم شاید که در فارسی یادگرفتن میلان کمکی باشد، ولی من با خانمه اصلاً یک موضوع هم پیدا نخواهم کرد که بتوانم با وی صحبتی داشته باشم جز راجع به بچه‌ها. به خصوص که زنی سنتی و ضمناً سلطنت طلب هم هست. و ادامه داد امروز اولین روزی هست که خانمه با پسرش به خانه‌مان میآیند و خوب سعی کن باوی وارد بحث نشی. من هم گفتم اُکی از قدیم گفته‌اند میهمان خر صاحبخانه است. خلاصه دقایقی بعد خانمه با پسرش آمدند من هم بعد از سلام و خوش‌آمد گوئی کتابم را برداشتم و در اطاق دیگری نشستم. البته از روی کنجکاوی کم وبیش گوش میدادم که راجع به چه چیزهائی صحبت میشه. بعد از چند موضوعات معمول یک دفعه خانمه پرسید که آیا میلان را ختنه کرده‌اید؟ خواهرم جواب داد نه. و در ادامه پرسید: مگر شما پسرتان را ختنه کرده‌اید؟ خانمه جواب داد بع-له پس چی این موضوع اولا از نظر مذهبی برای ما مهم بود دوماً از نظر بهداشتی. خواهرم گفت خوب آخر ما مذهبی نیستیم و در ثانی در مورد بهداشتی بودنش در مورد همه مردان صدق نمیکند و فقط بعضی از مردان مشکل خواهند داشت. اینجا بود که پیش خود گفتم چه خوب که من در اطاق دیگری نشسته‌ام و خواهرم درست حدس زده بود. ولی گذشته از اینها چرا خدا اگر واقعاً دستور ختنه مردان را به خاطر مراعات بهداشت داده اصلاً مرد را ختنه شده نیآفریده؟ و یا اگر زنها باید به خاطر حفظ خود روسری و چارقد سر کنند، چرا خدا زن را با یک پوسته‌ای اضافی ( مثل پوست اضافی مردان بر روی پنیس و یا پرده بکارت زنان) بر روی سرشان نیآفریده؟ و باید با پارچه ای که ساخت دست بشر است محفوظ بمانند، مثلاً یک چیزی مثل پلک چشم که متحرک هم باشد.

٨- در راه برگشت سراغ دوستانی رفتم که سالیانی بود که تلفنی با آنها در تماس بودم ولی ندیده بودمشان. این دوستان نازنین مدتهاست که در شهرشان یک کتابخانه ایرانی دایر کرده‌اند و از وقت و انرژی و اعصاب خود برای دوام و رونق این کتابخانه مایه گذاشته‌اند. با هم زمان کار کتابخانه به آنجا رفتیم. آنها حتی از میهمانان و بازدیدکننده‌گان کتابخانه با چای و بیسگویت پذیرائی میکنند. پس از مدتی اندک، اندک ایرانیان جمع شدند، صحنه جالبی بود چندتا بازنشسته به دور میزی از خاطرات مییگفتند، بچه ها جلوی تلویزیون کارتون تماشا میکردند و چندتایی جوان هم ( به احتمال زیاد بیکار) در حال بازی شطرنج و تخته بودند. تنها خانم مسنی در حال خواندن روزنامه بود. در این بین هم چند نفری آمدند کتابی پس دادند و یا کتابی به عاریت گرفتند. در هر صورت کار این دوستان را من خیلی با ارزش میدانم و ای کاش که آنها به نحوی مورد قدردانی قرار بگیرند.




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?