<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Monday, January 30, 2006


سراب 


وقتی که نگاهی به تاریخ کشورمان و دوران کنونی میاندازم و به خصوص بعد از ایجاد تشکلهای ریز و درشت جمهوریخواهی و رفراندم و به موازات آن رنج و درد کارگر(زن و مرد)، نویسنده (زن و مرد)، ملیتها(زن و مرد)، دانشجو (زن و مرد) و...و بالاخره زنان میهنمان میاندازم یاد این شعر سهراب سپهری میافتم که میگوید:


آفتاب است و، بیابان چه فراخ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان، دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت

در پس پرده‌ای از گردو غبار
نقطه‌ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود، می‌بیند
آدمی هست که می‌پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کار.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از تشنگی‌اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.

هر قدم پیش رود، پای افق
چشم او بیند دریایی آب.
اندکی راه چو می‌پیماید
می‌کند فکر که می‌بیند خواب.

و بعد هم این بیت سهراب به ذهنم خطور میکند:

آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

به نظر شما منظور سهراب از سایه نارون که تا ابدیت جاری است چیست؟




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?