<$BlogRSDUrl$> Javaanehaa "جوانه ها"

Friday, March 11, 2005


زن شدن 


یک شب زمستانی بود و رفته بودم نون بخرم، ١٤ سال داشتم و تازه پستونهایم بیرون زده بودند و کمی درد میکردند و خلاصه در حال زن شدن بودم. بعد از مدتها انتظار در صف نانوائی، پنج نان تافتون تازه را بروی دو دست گذاشته و به سوی خانه روان شدم. همانطور که در رویاها و فانتزیهای خودم غرق بودم ناگهان دستهای بزرگ و قویی پستانهایم را در خود گرفت و فشرد. جیغی بلند از ترس و درد کشیدم ، سایه‌ای به سرعت از من دور شد. به خانه آمدم نانها را به گوشه‌ای پرت کردم و با لحن تلخی به مامان گقتم که من سیرم و شام نمیخورم و به اطاق رفتم. هنوز بعد از سالها وقتی یاد آن شب میافتم پستانهایم درد میگیرند




گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام، و ساقه های جوانم ازضربه های تیرهایتان زخمدار است، با ریشه چه میکنید ؟ گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید، با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید، گیرم که میزنید، گیرم که میبرید، با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟



صفحه اول


تماس



آرشیو




همسایه ها


Weblog Commenting by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?